نقد و بررسی آثار آناگاوالدا

از آنا گاوالدا، نویسنده‌ی زن فرانسوی چه چیزهایی می‌شود یاد گرفت؟

۱ سال قبل

برای من خیلی پیش نیامده که از نویسنده‌های معاصر داستانی را بخوانم که حس کنم واقعا خود نویسنده در آن موقعیت قرار داشته. هرچند خیلی‌ها تلاش می‌کنند تصویری از دنیای واقعی به نمایش بگذارند که رخ دادنش چندان دور از انتظار نباشد، اما به نظرم اکثرشان در این کار موفق نبوده‌اند. آنا گاوالدا یکی از این نویسنده‌هاست.

هرکدام از داستان‌های آنا گاوالدا را که من تا حالا خوانده‌ام (آشنایی من با او حاصل دو کتاب ترجمه شده‌اش از نشر ماهی است.) این حس در من به وجود آمده که شخصیت‌های دختر و پسری که خلق کرده یا موقعیتی که شخصیت‌ها را در آن قرار داده است، در تهرانی که من در آن زندگی می‌کنم هم شدنی است. هرچند طبیعتا این تنها شرط موفق بودن یک داستان نیست، اما می‌دانم چندان هم کار ساده‌ای نیست. نویسنده‌های زیادی را می‌شناسم که امروز داستان‌هایشان را در شهری که درش زندگی می‌کنم می‌نویسند، اما با هیچ کدام از شخصیت‌ها یا موقعیت‌هایش نمی‌توانم احساس نزدیکی کنم، درکشان کنم و گاهی باهاشان همکلام شوم. کاری که آنا گاوالدا خوب از پسش بر آمده است.

آشنایی من با آنا گاوالدا از سر تصادف بوده. تجربه‌های قبلی، بهم فهمانده که ناشر و مترجم صد برابر مهمتر از اثری است که در ینگه دنیا تولید شده است. اعتماد من به کتاب‌های مجموعه‌ی نارنجی نشر ماهی، باعث شده هر از چند گاهی که هوس خرید کتاب داستان به سرم می‌زند، بدون پرس‌وجو یا شناخت قبلی از نویسنده، به سراغ این مجموعه بروم. کاش کسی جایی منتظرم باشد کتاب اول اوست که دست بر اتفاق، اولین کتابی بود که از آنا گاوالدا خواندم ودوستش داشتم کتاب دیگر اوست که هر دوی آن‌ها در مجموعه نارنجی نشر ماهی، توسط ناهید فروغان ترجمه شده. فعلا همین دو تا از آنا گاوالدا توسط نشر ماهی منتشر شده است.

اما بر خلاف من دوستانی که پس از خواندن کتاب با آن‌ها درباره‎اش صحبت کرده‌ام، آنا گاوالدا را خیلی بیشتر از من می‌شناختند. وقتی به یکی از دخترهای کتابخوان گفتم من قبل از این که اتفاقی با کتاب‌هایش روبرو شوم اسمش را نشنیده بودم، هاج و واج مانده بود و فکر می‌کرد دستش انداخته‌ام. اما واقعیت این است که خیلی وقت‌ها از این جور موقعیت‌ها در زندگی آدم پیش می‌آید. خواه آشنایی با کتاب‌های یک نویسنده‌یزن فرانسوی باشد و خواه آشنایی با یک دختری که شیفته‌ی آنا گاوالدا است.

یک: چطوری حرف بزنیم؟ چطوری بنویسیم؟

چند سالی هست که معلم انشا و نگارش بچه‌های متوسطه‌ی اول هستم (شما بخوانید همان دوره‌ی راهنمایی خودمان). پیش از آن هم شخصا دوازده سال در فضای مدرسه مشغول تحصیل درس‌های ادبیات و دستور زبان بوده‌ام. تقریبا در تمام این سال‌ها، با مقوله‌ی «درست نویسی» دست به گریبان بودم و هستم. به غیر از نگارش درست املایی کلمات، در مدرسه درباره‌ی نوشتار رسمی و غیر رسمی، شکسته‌نویسی یا شکسته‌ننویسی کلمات، قرارگیری فعل و فاعل و مفعول در کنار هم و طول معمول پاراگراف‌ها که باید بین سه تا چهار خط باشد، برایمان صحبت کرده‌اند و من برای نسل بعدی صحبت کرده‌ام. قواعدی که ما را محدود می‌کند و هرگونه تجاوز از این قواعد به سخره گرفتن زبان برداشت می‌شود.

اما آنا گاولدا یا ناهید فروغان که مترجم کتاب‌های اوست، به کلی با این قواعد بیگانه‌اند. پاراگراف‌های کوتاه کوتاه، استفاده از کلمات روزمره به جای کلمات خاص بی‌استفاده، جملات نصفه رها شده مهمترین ویژگی‌های دو کتابی است که من از او خوانده‌ام:

جلو پمپ بنزین می‌ایستیم. از غیبتش استفاده می‎کنم و نگاهی به تلفن همراهم می‌اندازم.

هیچ پیامی برایم نیامده.

معلوم است.

چقدر من احمقم.

چقدر احمقم…

رادیو را روشن می‌کنم. رادیو را خاموش می‌کنم. پدر شوهرم برمی‌گردد.

“نمی‌خواهی سری به فروشگاه بزنی؟ چیزی لازم نداری؟”

با سر پاسخ مثبت می‌دهم.[۱]

درست مثل لحن این کتاب‌ها، خیلی از ما وقتی صحبت می‌کنیم، جملاتمان را نصفه رها می‌کنیم. صحبت‌هایمان هر جمله‌اش درباره یک چیزی است. حتی وقتی فکر می‌کنیم هم خیلی از این شاخه به آن شاخه می‌پریم. اما همه این‌ها وقتی قرار است به نوشته تبدیل شود، «باید»، تاکید می‌کنم «باید» منسجم باشد و یک خط را دنبال کند. در هر پاراگراف درباره‌ی یک چیز صحبت کنیم و پاراگرافمان حداقل سه خط باشد و … . این جایی است که ما با نویسنده و مترجم این کتاب، فرق داریم.

البته، آنا گاوالدا یا ناهید فروغان هم به چیزهایی در زبان پایبند مانده‌اند. از کلمات ساده و روزمره استفاده می‌کنند اما کلمات را نمی‌شکند. آنقدر کلماتی که استفاده شده، کلماتی است که ما در صحبت‌های روزمره از آن استفاده می‌کنیم، تفاوت ظاهر نوشتاری و گفتاری کلمات در خواندنمان لکنت و مکث ایجاد نمی‌کند.

مطالعه بیشتر:  قهوه را سرد ننوشیم!

ویژگی نوشتاری دیگر این کتاب‌ها به غیر از پاراگراف‌های کوتاه، طنزی است که در جاهای مختلف و حتی داستان‌های غیر طنزِ نیز به چشم می‌خورد. طنزی که باز هم از جنس طنزهای روزمره است و قرار نیست کار یک «جُک» را برای شما بکند. ممکن است به لبخندی قناعت کنید و ممکن هم هست اصلا متوجه طنزگویی‌اش نشوید. همانطور که در گفتگوهایی روزانه‌مان هم از این جملات و تعبیرهای آنی، کم نیستند:

“فقط یک دلیل بیاورید که دعوتتان را قبول کنم.”

“فقط یک دلیل… خدای من… چه کار سختی…”

نگاهش کردم، با خنده.

بی‌مقدمه دستم را گرفت:

“این هم یک دلیل قانع‌کننده…:

دستم را روی گونه‌های اصلاح‌نشده‌اش کشید.

“بفرمایید، این هم دلیل: قبول کنید تا بهانه‌ای برای اصلاح صورتم داشته باشم… راستش خیال می‌کنم بعد از اصلاح خیلی بهتر می‌شوم.”

و دستم را رها کرد.

گفتم: “قبول”[۲]

یکی دیگر از ویژگی‌های نوشتاری داستان‌های آنا گاوالدا، گفتگو محور بودن داستان‌هایش است. از دوازده داستانی که در مجموعه «کاش کسی جایی منتظرم باشد» به علاوه‌ی داستان بلند «دوستش داشتم» تنها یکی از داستان‌ها بر اساس گفتگو پیش نمی‌رود. در دوستش داشتم، گفتگوهای بین دو شخصیت اصلی داستان یعنی «کلوئه» که راوی داستان است و همسرش ترکش کرده و پدر شوهر یا پدر شوهر سابقش «پی‌یر»، حجم غالب کتاب را به خود اختصاص داده. تا حدی این مسئله پررنگ است که در تورق سریع کتاب ممکن است حس کنید این کتاب اساسا به شکل نمایشنامه نوشته شده است.

دو: تجربه‌هایمان کجای داستانند؟

همانطور که اول نوشته اشاره کردم، آنا گاوالدا نویسنده‌ی «زن» و در عین حال «فرانسوی» است. به طور دقیقتر یک نویسنده «پاریسی» است. تاکید من روی این کلمات به خاطر تاکید خود نویسنده است. نه در معرفی خودش بلکه در بستر داستان‌هایش. قضای اصلی دو کتابی که از او ترجمه شده، پاریس و یا حومه پاریس است. شخصیت راوی بیشتر داستان‌ها زن هستند.

تصویری که آنا گاوالدا در داستان‌هایش ارائه می‌دهد جزو معدود تصویرهایی است که زندگی زنانه را آنقدر دقیق تصویر کرده است. از احساسات و عواطفشان گرفته تا شرایط فیزیکی‌شان. با تصویری که من از زندگی زنان در این بیست‌وخرده‌ای سالی که از زندگی‌ام گذشته کشف کرده‌ام، متفاوت است. نه آنقدر متفاوت که حس کنم غیرواقعی است. اتفاقا کاملا واقعی است و شاید همین است که او را بین دخترهایی که باهاشان درباره‌ی آنا گاوالدا حرف زده‌ام، محبوب کرده. تصاویر مبهمی که در فیلم‌ها و کتاب‌ها از فضای زنانه با آن روبرو شدم منجر به عدم شناخت من شده. تصاویری که او از مادر شدن ارائه می‌دهد با تصاویر آشنایی که بارها در جاهای مختلف دیده‌ایم متفاوت است و بیشتر اتفاقاتی که در ذهن یک زن حامله می‌گذرد، روایت می‌کند. همینطور احساسات مختلف یک زن در شرایط مختلف را. در زیر نشانه‌هایی از بروز احساس حسادت زنانه در دو داستان مختلف می‌بینیم:

بارانی سیاهم را به من می‌دهد و همان موقع است که…

از کارهای ظریف و استادانه خوشم می‌آید. لبۀ کلاهش را پایین می‌کشد و با حرکتی حساب‌شده، به‌موقع و بدون ادا و اطوار، پالتویم را روی شانه‎های برهنه و لطیفم می‌انداز. بعد هم از فرصت استفاده می‌کند و به پیامگیر تلفن همراهش که داخل جیب تویی کتش گذاشته، نگاهی می‌اندازد.

حواسم یکباره جمع می‌شود.

خائن.

ناسپاس.

تو فکر چی بودی، بدخت!!!

وقتی شانه‌هایم آن‌قدر گرم و خوش‌تراش بودند و دست‌های تو آن‌قدر نزدیک، ذهنت درگیر چه بود!؟

چه کاری مهم‌تر از نگاه کردن به من که جلو چشم‌هایت بودم؟»[۳]

یا

خب، البته حسادت که می‌کنم!!! یعنی معلوم نیست؟ عینک می‌خواهی؟ معلوم است که حسودم. دارم از حسادت می‌میرم، کمبود عشق دارم.

نمی‌فهمی؟ تعجب می‌کنم که چرا…[۴]

حتی گاهی نحوه بروز احساسات نیز المان‌های زنانه‌ای دارد. شوک از دست دادن چیزی یا کسی برای شخصیت‌های زن در چند داستان آنا گاوالدا همراه با برون‌ریزی و صحبت با دیگران است. کلوئه، شخصیت زن داستان دوستش داشتم سعی می‌کند با حرف زدن با کسی که او را چندان هم محرم خود نمی‌داند، خود را خالی کند. در داستان باردار شخصیت زن پس از معاینه آخر پزشک، دچار اضطراب لحظه‌ای می‌شود و یک جمله را تکرار می‌کند و سعی می‌کند هربار معنای جدیدی از آن برداشت کند.

بله، “لحظات خاصی در پیش داریم”. باید همین باشد، زایمان با درد و بدون بیهوشی، چون خیلی دیر شده. دردی چنان جانکاه که وقتی به شما می‌گویند زور بزنید، بالا می‌آورید. “لحظات…” دیدن شوهر عاجز و دست و پاچلفتی‌تان است در حال نوازش کردن دست شما و بالاخره بیرون کشیدن جنین مرده از شکم.

شاید هم “لحظات خاصی در پیش داریم” دراز کشیدن در زایشگاهی است با شکم خالی و شنیدن صدای نوزادی که در اتاق بغلی گریه می‌کند.

تنها چیزی که نمی‌فهمم این است که چرا دکتر گفت “لحظات خاصی در پیش داریم”.

به غیر از جزئیات زیاد از روحیات زنانه، پاریس و جزءجزءاش که با تجربه‌یزندگی آنا گاوالدا در این شهر گره خورده، در داستان‎‌ها حضور دارند. تصویر معاصر پاریس با تصویر پاریس دورۀ هوسمان (کسی که دویست سیصد سال قبل پاریس را به این روز انداخته) فرق دارد، هرچند هنوز هم بولوارها و کافه‌ها  و رستوران‌ها مکان‌های عاشقانه‌اند، اما فضاهای جدید هم در زندگی‌های معاصر نقش دارند. در داستان‌های این دو کتاب از آنا گاوالدا چندتا از این فضاها ایفای نقش می‌کنند. فروشگاه‌های کنار پمپ‌بنزنین، مال‌ها و رستوران‌هایی مثل مک‌دونالد که در آن واقع شده‌اند، مترو که فضای روزمره‌ای است و عمدتا آدم‌ها در آن برنامه‌های بعدشان را تنظیم می‌کنند و … .

مطالعه بیشتر:  مابقی چیزهایی که باید از پیتراشتام یاد بگیریم

 سه: همه‌چیز را باید خودمان خلق کنیم؟

چند ماه قبل در یک مجله‌ای خوانده بودم که لزوما کلیشه‌ای بودن و کلیشه‌ها باعث شکست یک اثر هنری نمی‌شود. نویسنده سعی کرده بود با مثال‌های مختلفی حرفش را به کرسی بنشاند که خیلی جاها کلیشه‌ها باعث می‌شود داستان سریعتر پیش برود و لازم نباشد نویسنده همه‌چیز را خودش خلق کند. آن حرف را نه می‌توانستم تائید کنم و نه رد. حس می‌کردم، خلق کردن محور اصلی نوشتن است و از طرفی هم شاهدهایی که نویسنده آن متن از نویسنده‌های معروف آورده بود، حرفش را مستند می‌کرد.

اما اخیرا که به بهانه نوشتن این مطلب، دوباره داستان‌های آنا گاوالدا را خواندم، حس کردم که آن نویسنده پر بیراه نگفته. در این دو کتاب آنا گاوالدا شما با فضاها، موقعیت‌ها و شخصیت‌هایی روبه‌رو می‌شوید که پیش از این بارها در جاهای مختلف آن‌ها را دیده‌اید و خوانده‌اید. حتی یکی دو موقعیت هست که در خود داستان‌های مختلف آنا گاوالدا تکرار شده است. برای مثال بوسه‌های درون آسانسور که در عین حال که به آسانسور به عنوان یک فضای معاصر که در آن اتفاقات عاطفی رخ می‌دهد اشاره شده، در دو داستان مخلتفِ این نویسنده مورد استفاده قرار گرفته است. اولی در داستان «سال‌ها بعد» از مجموعه کاش کسی جایی منتظرم باشد:

اما بالاخره بعد از مدتی بختم باز شد، آن هم زمانی که دیگر اهمیتی برایم نداشت.

زن دیگری با من آشنا شد. زنی بسیار متفاوت عاشقم شد، زنی که اسم دیگری داشت و می‌خواست از من مرد تمام عیاری بسازد. بدون آن‌که نظرم را جویا شود، به وضعم سروسامان داد.

و دومی در داستان «دوستش داشتم»:

آخرین باری که همدیگر را در آغوش گرفتیم خوب به یاد دارم. در آسانسوری در خیابان فلاندر بود.

گذاشت ببوسمش.

چرا این کار را کرد؟ او که دیگر دوستم نداشت.

هیچ نمی‌فهمم.

البته در همین تکرار هم تفاوت کمی وجود دارد. تفاوت بین این دو موقعیت در زمان وقوع آن است. اولی که مربوط به مجموعه کاش کسی جایی منتظرم باشد در سال ۱۹۹۹ منتشر شده است مربوط به شروع یک رابطه است و تصویر دومی که در کتاب بعدی‌اش، سه سال پس از آن منتشر شده مربوط به لحظات پایانی یک رابطه است.

کلیشه‌ها بدون این که شما را اذیت کنند یا حتی توجهتان را به کلیشه‌ای بودنشان جلب کنند، در شخصیت‌ها و موقعیت‌های مختلف داستان‌های آنا گاوالدا بروز می‌کند. کلیشه‌ها اما کل عناصر یک داستان را احاطه نکرده‌اند و از حد معمول پایشان را فراتر نگذاشته‌اند. کلیشه‌ها مثل هرچیز دیگری، حدی دارند.

کلیشه‌های داستان‌های آنا گاوالدا بعضا مربوط به چند ده سال قبلند و حتی اثری از جنبش‌های اجتماعی معاصر و شخصیت‌های جدید، درشان نیست. در این دو کتاب، مثل کتاب‌های نیمه اول قرن بیستم، زن‌ها فمنیست نیستند و سیاه‌ها شخصیت مثبتی ندارند و روستاها جاهای چندان امنی برای یک خانم شهری نیست (ممکن است به او تعارض شود) و آشپزخانه جایی است که خانم خانه بیشتر در آن حضور دارد (و آقایان بیشتر از سر اتفاق گذرشان به آن می‌افتد) و پسرها به شکل کلاسیک مشغول مخ زدن هستند و مردها مشغول خیانت به همسرشان.

به نظرم، مهمترین چیزی که می‌توانیم از آنا گاوالدا برای نوشتن یاد بگیریم، این است که می‌توانیم خودمان باشیم و از تجربه‎هایمان و حتی از لحن خودمان استفاده کنیم. حتی اگر تجربه‌هایمان و آدم‌های دور و برمان خیلی مواقع شبیه کلیشه‌ها باشند. چه اشکالی دارد؟

[۱]از کتاب «دوستش داشتم»

[۲] داستان «آداب دلبری در سن ژرمن دپره» از مجموعه «کاش کسی جایی منتظرم باشد»

[۳] از داستان «آداب دلبری در سن ژرمن دپره»

[۴] از داستان «اُپل تاچ» از مجموعه «کاش کسی جایی منتظرم باشد.»

با سپاس فراوان از آقای حبیب دانشور برای نوشتن این مطلب.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *