نقد و بررسی روزی مثل امروز

آنچه پیتر اشتام در آستین دارد

۱۱ ماه قبل

در چند قسمت به سراغ کتاب روزی مثل امروز خواهیم رفت و چیزهایی که می‌شود برای نوشتن روزمره‌مان از پیتراشتام نویسند‌ه‌ی سوئیسی یاد بگیریم، با هم مرور می‌کنیم.

قسمت اول. می‌توانیم اقتباس کنیم یا شبیه هم باشیم

کم پیش می‌آید مقدمه‌ی کتاب‌ها را بخوانم. حس می‌کنم مقدمه اصل مطلب نیست و هرچه سریع‌تر باید از آن عبور کرد و رسید به اصلش. حالا این‌که اصل مطلب یعنی چه را خودم هم نمی‌توانم تعریف کنم. اما به هر حال مقدمه برایم خواندن ندارد. به خصوص اگر کتاب داستان باشد و مقدمه یا پیش‌نویس را یک منتقد دیگر یا مترجم بر کتاب نوشته باشد. ته ذهنم حس می‌کنم این‌جور مقدمه‌ها وصله‌ی جدا بافته‌ای از کتاب هستند.

اما وقتی یک کتاب را دو بار می‌خوانم، قضیه فرق دارد. بارِ دوم مقدمه که هیچ، شناسه‌ی اثر را هم یک دور مرور می‌کنم. روزی مثل امروز یکی از معدود کتاب‌هایی است که دو بار خواندمش (یک بارش برای این بوده که این متن را بنویسم). به همین خاطر مریم مویدپور، مترجمِ کتاب خوش‌شانس بوده که پیش‌نویسی که بر کتاب نوشته را هم در بارِ دوم، خوانده‌ام. جایی از پیش‌نویس نوشته «این رمان با واکنش‌های متفاوتی از سوی منتقدان ادبی روبه‌رو شد. بسیاری از آن‌ها رمان روزی مثل امروز پیتراشتام را با رمان بیگانه‌ی آلبرکامو و تربیت احساسات گوستاو فلوبر و مردی که خواب است ژرژ پِرِک و فیلم زمانی برای رفتن فرانسوا اوزون مقایسه کرده‌اند.» همین پاراگراف، کل چیزی است که در خواندن مجدد کتاب من را تحت تاثیر قرار می‌دهد.

به طور خلاصه روزی مثل امروز قسمتی از داستان زندگی مردی سوئیسی را که سال‌هاست در پاریس زندگی می‌کند به تصویر کشیده‌است (این‌که می‌گویم به تصویر کشیده‌است دقیقا منظورم به تصویر کشیدن است. چرایی این را در قسمت‌های بعدی آموزه‌های پیتراشتام خواهم نوشت). مردی که در طول داستان جزئیاتی از زندگی روزمره و قسمتی از روابط عاطفی گذشته و حالش شرح داده می‌شود. روابط عاطفی که البته برای «آندرآس»، شخصیت اصلی داستان، قسمتی از همان زندگی روزمره به شمار می‌روند. زندگی‌ای که هر روزش، مثل امروز است.

برای من زیاد پیش آمده که در خیابان یک آدمی را یا یک جایی را ببینم که حس کنم این آدم چقدر شبیه فلان آدم است، یا این‌جا چقدر به آن‌جا شبیه است. نه که حس کنم یک آدم را دوبار دیده‌ام. مطمئنم یکی نیستند، ولی همیشه شباهت‌ها ذهنم را درگیر می‌کنند. شاگردهای مدرسه‌ام شبیه بچگی‌های هم‌کلاسی‌های دانشگاهم هستند. میوه‌فروش پنجاه ساله‌ی محله‌مان شبیه بزرگی‌های پسرخاله‌ی بیست‌ساله‌ام است. این شباهت‌ها گاهی هم ترکیبی است. مثلا ماشین زردی که سال‌ها در کوچه‌ی خانه قبلیمان پارک کرده بود، شبیه استاد تربیت بدنی دانشگاهمان است یا پنجره یکی از خانه‌های خیابان کریم‌خان، شبیه یکی از درخت‌های روستای آباواجدادیمان در حوالی تفرش بود که چند سالی است قطع شده.

این‌که ریشه‌ی این شباهت‌ها فقط در ذهن من است یا واقعا در عالم واقع هم رابطه‌ی معناداری بینشان هست را نمی‌دانم. چند باری که با آدم‌هایی که صفت و موصوف را می‌شناختند مطرح کرده‌ام، عمدتا برداشتشان با برداشت من متفاوت بوده. اما هنوز مطمئن نیستم این صرفا یک برداشت انتزاعی باشد. اگر اینطوری بود پس چرا فکر نمی‌کردم دانش‌آموزم در مدرسه شبیه آن یکی دانشجوی همکلاسیم است؟ حتما یک رابطه‌ای بینشان هست. ممکن است چند نسل قبل آن دو با هم نسبت خانوادگی داشته باشند. یا چه می‌دانم، معمار آن پنجره‌ی به خصوص هم آن درختی که من در جایی چند صد کیلیومتر دورتر دیده‌ام، روزی دیده است و در ذهنش ثبت شده.

حالا تصور کنید منی که در حالت عادی ذهنم آمادگی این را دارد که هر دو چیز به ظاهر بی‌ربط یا باربط را در دنیا به هم وصل کنم، در مقدمه‌ی این کتاب بخوانم که از نظر منتقدان ادبی روزی مثل امروز شبیه به بیگانه‌ی آلبرکامو است. طبیعی است که تک تک موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان را بخواهم مقایسه کنم با بیگانه و در ذهنم حرف منتقدان ادبی شناخته شده را تائید کنم.

مطالعه بیشتر:  معرفی و نقد "آتش از پشت شیشه"

حقیقتاً بار دوم کتاب را با این عینک شروع به خواندن کردم. شخصیت اصلی و شخصیت‌های فرعی و موقعیت‌هایی که در آن قرار می‎گرفت و گفت‌وگوهایی که بین شخصیت‌ها شکل می‌گرفت و … همه و همه برایم تداعی‌گر بیگانه بود. نمی‌دانم خود پیتر اشتام هم می‌دانسته که داستانش چقدر شبیه بیگانه است یا نه، اما قدر مسلم دیگر این شباهت توهم من نبود. حتی می‌شود گفت ابتدائا توهم یک سری‌های دیگر بود که با خواندن مقدمه‌ی کتاب به من هم منتقل شد.

آندرآس گفت: «بیا اینجا پیش من، دیگه اون‌قدرها هم مریض نیستم.» دلفین به او گفت که باید مواظب باشد. آندرآس به این فکر کرد که عاشق دلفین نیست و حتی واقعاً کششی نسبت به او احساس نمی‌کند. هردوی آن‌ها خیلی آرام بودند و آندرآس تقریبا خوابش برد، یک لحظه به خواب عمیقی فرو رفت و بعد که چشم‌هایش را باز کرد دلفین را دید.

دلفین گفت: «تو تقریبا خوابت برد.» و بعد خندید.

این تنها یکی از صحنه‌ها و المان‌هایی از داستان است که کنش بین آندرآس که معلمی میانسال و پوچ‌گرا است و «دلفین» که معلم ورزش جوان مدرسه است، نشان می‌دهد. بی‌میلی آندرآس به دلفین و یا به طور کلی زن‌ها و در عین حال عدم رنجش دلفین از او و همراهی با آندرآس در طول داستان، بین شخصیت اصلی بیگانه و زنی به اسم ماری هم تکرار می‌شود. در ترجمۀ کتاب بیگانۀ خشایار دیهیمی آمده است:

 

آن شب ماری آمد پیشم و پرسید نمی‌خواهم با او ازدواج کنم. گفتم برای من فرقی ندارد، اگر بخواهد ازدواج می‌کنیم. بعد پرسید که عاشقش هستم یا نه. همان جواب پیش را دادم و گفتم راستش نمی‌دانم اما گمانم عاشقش نیستم. گفت، «پس چرا با من ازدواج کنی؟» گفتم فرقی نمی‌کند، اما اگر او بخواهد می‌توانیم ازدواج کنیم. تازه او بود که پیشقدم شده بود و می‌خواست با من ازدواج کند و تنها کاری که از من برمی‌آمد این بود که بگویم باشد. بعد گفت ازدواج یک مسئله‌ی جدی است. گفتم، «نه.» یک لحظه ساکت شد و مات نگاهم کرد. بعد دوباره حرف زد. می‌خواست بداند اگر همین رابطه را با زن دیگری هم داشتم این پیشنهاد را همین‌طور می‌پذیرفتم. گفتم، «قطعاً.» بعد پرسید به نظر من او مرا دوست دارد یا نه. نظری نداشتم. باز چند لحظه‌ای به سکوت گذشت. بعد گفت که من یک‌جورهایی عجیب و غریب هستم، شاید هم برای همین از من خوشش می‌آید و عاشقم شده، و البته شاید هم یک روز به همین دلیل از من متنفر شود.

این تشابه علاوه بر موقعیت‌های مختلفِ طولِ داستان، در آغاز دو کتاب هم رخ می‌دهد. شخصیت اصلی صفحه‌های اول بیگانه با خبر مرگ مادرش روبه‌رو می‌شود که بیشتر برایش یک پدیده‌ی بروکراتیک است تا یک اضطراب روحی یا عاطفی و در روزی مثل امروز آندرآس ابتدای داستان با نامه‌ی برادرش روبه‌رو می‌شود که درخواست تغییر سنگ قبر پدرشان را برای او پُست کرده‌است. موضوعی که برای آندرآس چندان اهمیتی ندارد.

این دو شخصیتِ دو رمان، رابطه‌شان با فضا هم شبیه به هم است. سینما و رستوران و اتاق خواب و خیابان و ساحل جاهای مهمی در هر دو داستان است و اتفاقات مهمی در آن مکان‌ها رخ می‌دهد و احساس یا در حقیقت بی‌حسی دو شخصیت به فضاها شبیه به هم است.

مطالعه بیشتر:  قهوه را سرد ننوشیم!

راستش اگر چند سال قبل می‌شنیدم فلان اثر شباهات‌هایی با فلان اثرِ دیگر دارد، در مذمت اثری که دیرتر تولید شده هزار دلیل می‌آوردم و آن را نوعی دزدی محسوب می‌کردم. تصورم این بود که کل مهارت یک نویسنده یا هنرمند، در بدیع بودن اثرش است. این توجیه را هم که ممکن است نویسنده یا هنرمند هنگام تولید اثر، اثر قبلی را که با آن شباهت‌هایی دارد ندیده باشد، نمی‌پذیرفتم. به نظرم خالق اثر وظیفه داشته هر چیزی که در تاریخ بشر تولید شده را دیده و خوانده باشد و اثری غیر شبیه به آن‌ها تولید کند. تصوری که یکی دو سالی است به واسطۀ دیدنِ چند اثر اقتباسی در تئاتر و سینما در ذهنم کمرنگ شده بود و این اجازه را حداقل به شکل محدود به کارگردان و نویسندۀ تئاتر و سینما می‌دادم که از داستانی اقتباس کنند.

اتفاقی که با خواندن مجدد روزی مثل امروز و آگاهی از شباهت چند کتاب دیگر برای من رخ داد، یک پله اعطای مجوز اقتباس و یا شبیه بودن اثری به اثری دیگر در ذهن من پیش رفت. اولین بار از فهم این که یک داستان به موقعیت‌هایی از داستانی دیگر شبیه است، ناراحت نشدم و بد و بیراه به نویسنده‌اش نگفتم. همین که یک کتاب متاخرتر بتواند با الهام یا اسمش را بگذاریم اقتباس یا صرفا شباهت از کتابی قدیمی‌تر لذت اثرش را به مخاطب مشترکشان بچشاند، نشان از قدرت خالق اثر است. درست مثل این که شما دو بار جُکی را بشنوید و هر دو بار به آن بخندید. احتمالا نفر دومی که جک را برای شما تعریف کرده روایتگر بهتری بوده است که با وجود تکرار یک موقعیت و بدیع نبودن جک برای مخاطب، دوباره توجه مخاطبش را به خود جلب کند. هرچند روزی مثل امروز، صرفا شباهت‌هایی با چند اثر دیگر ادبی و هنری دارد و موقعیت مشابه تکرار شنیدن یک جک نیست، اما در مثل هم مناقشه نیست.

بعد از این پی بردن به شباهت شخصیت اصلی در این دو کتاب، در ذهنم آندرآس را با شخصیت‌های دیگری که در این سال‌ها باهاشان احساس همزاد پنداری کرده‌ام، مقایسه کردم. بازیگر اصلی فیلم سینمایی «پرویز» که پیر پسری ۵۰ ساله است که ناخواسته از خانه‌اش بیرون شده و رفته رفته تبدیل به هیولا می‌شود، یا نقش اول فیلم سینمایی «احتمال باران اسیدی» که سال‌ها به دنبال دوست دوران خدمتش است و در پلان آخر فیلم در حالی که در یک قدمی اوست، از دیدنش پشیمان می‌شود، با هم و با آندرآس یک شباهت‌هایی دارند و همه‌شان تصویرهایی از قسمت‌های مختلف زندگی من‌اند.

این که چطور می‌شود شخصیت‌هایی که در فضاها و زمان‌های مختلف توسط نویسنده‌ها خلق شده‌اند با هم شبیه باشند و همزمان به شخصیت من شباهت‌هایی داشته باشند، یکی از مسائلی است که هنوز برایش جوابی ندارم. شاید شبیه شدن آدم‌های زیادی در دنیایی که هرروز به واسطه‌ی چیزهای مختلف کوچک و کوچک‌تر می‌شود و آدم‌هایش به هم نزدیک‌تر، باعث این شباهت‌ها شده است.

تصورم این است که همه‌ی این شخصیت‌ها به همراه منی که با آنها احساس همزاد پنداری می‌کنم، در روزی مثل امروز از کوهی در هرجایی که ممکن است، بالا رفته‌ایم و با هم، هم‌هوائی کرده‌ایم و در طول مسیر داستان‌هایمان را برای هم تعریف کرده‌ایم و روزی دیگر در آینده قرار است مسیری تازه را باز هم با هم طی کنیم و داستان‌هایمان را با هم مرور کنیم. تا جایی که همه‌مان داستان‌هایمان آنقدر مشترک شود که خودمان فراموش کنیم کدام داستان، داستان زندگی من بود و کدام برای دیگری و کدام زودتر اتفاق افتاده و کدام دیرتر.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *