معرفی کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

پایان تلخ و داغ “قهوه‌ی سرد آقای نویسنده”

۱ سال قبل

روزبه معین با چاپ اولین رمان خود پدیده‌ی این روزهای دنیای مجازی شده‌است. او یک نمایشنامه هم به نام هنگامی که باران پیانو می‌نوازد منتشر کرده‌است اما قهوه‌ی سرد آقای نویسنده با انتشار پیش از موعد بخش‌هایی از خود در فضای مجازی توانست به فروش و شهرت مطلوبی دست پیدا کند.

کتاب با این جملات شروع می‌شود:

می‌خوام یه اعتراف بکنم!

من چند سال پیش دیوانه‌وار عاشق شدم، وقتی‌که فقط ده سال داشتم، عاشق یه دختر لاغر و قدبلند شدم که عینک ته‌اسکانی می‌زد و پونزده سال از خودم بزرگ‌تر بود، اون هر روز به خونه‌ی پیرزن همسایه می‌اومد تا ازش پیانو یاد بگیره…

داستان با بیان عشق پسربچه‌ای به دختری سی ساله شروع می‌شود، دختری که شاگرد پیانوی پیرزن همسایه است و هر روز با گفتن “مرسی عزیزم” دل پسربچه را می‌برد. آرمان (پسربچه)  بخاطر علاقه‌اش به این دختر نت‌های او را دست‌کاری می‌کند تا سرعت آموزش او را آهسته کند و سال‌ها بعد وقتی آرمان به سنین جوانی می‌رسد در کنسرتی که آن دختر برگزار می‌کند، متوجه می‌شود همان نت‌های اشتباه او را می‌نوازد، اما ناگهان برخلاف تصورش می‌فهمد این نت‌های اشتباهی که درواقع هنر او بوده است به نام دوستش که از تمام زندگی او خبر داشته‌است منتشر شده و یلدا(معشوقه‌ی آرمان) از او تقدیر می‌کند. همین جریان سرآغازی بر مشکلات و داستان‌های بعدی آرمان می‌شود.

آرمان که شخصیت اصلی این کتاب است، سردبیر یک روزنامه‌است و عاشق یکی از کارمندان روزنامه به نام مارال. آرمان که شخصیتی کنجکاو و عجیب‌و‌غریب دارد برای نوشتن داستانی  وارد یک تیمارستان می‌شود و سعی می کند وضعیت روانی بیماران را با برگزاری تئاتر بهتر کند.

دکتر پارسا گفت: ” خودم می‌دونم سایکودرام چیه، آقای دکتر متوجه هستن که اگه اصولی اجرا نشه باعث تشدید بیماری می‌شه و حال مریض‌ها رو بدتر می‌کنه.”

گفتم: “ما می‌تونیم زیرنظر یکی از روان‌شناس‌های تیمارستان یا حتی یکی از پرستارها تمرین کنیم، مثلا اون پرستاری که بعدازظهرها می آد.”

 نویسنده ضمن اینکه سعی دارد فضای داخل یک تیمارستان را با مشکلاتش به تصویر بکشد، داستان‌های مختلفی از بیماران روانی هم در این بین مطرح می‌کند. مثل علاقه‌ی یکی از بیماران به اسم رئیس به پرستاری به نام گلناز.

گلناز دیگه! پرستار بعدازظهر، گفتی ناراحت می‌شه اگه بفهمه با کس دیگه‌م. راستش من چندوقتیه که حس کردم بهم علاقه داره ولی فرصتش پیش نیومده که باهاش در این مورد صحبت کنم یا حداقل به یه لیوان چای دعوتش کنم.

معرفی کتاب قهوه‌ی سرد آقای نویسنده

در ادامه‌ی داستان آرمان در جریان یک آتش‌سوزی از تیمارستان فرار می‌کند در حالیکه همه‌ی آشنایان او، تصور می‌کنند او در این آتش سوزی مرده‌است و حتی جسدی را به نام او دفن کرده‌اند اما مدت‌ها بعد از آن با نشانه‌هایی زنده‌بودن خود را به مارال نشان می‌دهد.

مطالعه بیشتر:  عاقبت یک "قمارباز"

در ادامه‌ی داستان متوجه می‌شویم نگار، دوست صمیمی مارال در این دوران عاشق آرمان می‌شود که نهایتا هر دو خودکشی می‌کنند.

در میان متن کتاب به جمله‌ها یا داستانک‌های زیبایی را می‌خوانیم. پشت کتاب این مطلب نوشته‌شده‌است:

بهم گفت: ” تاحالا شکار رفتی؟” گفتم: “نه”. گفت: ” من قبلا می‌رفتم، ولی دیگه نمی‌رم. آخرین باری که شکار رفتم. شکار گوزن بود، خیلی گشتم تا یه گوزن پیدا کردم. من بهش شلیک کردم، درست زدم به پاش. وقتی رسیدم بالای سرش هنوز جون داشت، نفس می‌کشید و با چشم‌هاش التماس می‌کرد، زیباییش مسخم کرده‌بود، حس کردم که می‌تونه دوست خوبی واسه‌م باشه، می‌تونستم نزدیک خونه یه جای دنج واسه‌ش درست کنم. اما خوب که فکر کردم فهمیدم که این‌جوری اون گوزن واسه همیشه لنگ می‌زنه و هروقت من رو ببینه یاد بلایی می‌افته که سرش آوردم. از نگاهش فهمیدم بزرگ‌ترین لطفی که می‌تونم در حقش بکنم اینه که یه گلوله صاف تو قلبش شلیک کنم. بعدش گفت: ” تو هیچ‌وقت نمی‌تونی با کسی که بدجور زخمیش کردی دوست باشی.”

 این کتاب را نشر نیماژ برای اولین بار در فرودین ۱۳۹۶ منتشر کرده‌ و تاکنون بیش از ده نوبت چاپ آن به بازار رسیده‌است.

 

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *