راز مادرم

معرفی کتاب «راز مادرم»

۳ ماه قبل

آدم‌ها مثل آب در یک تالاب هستند. شما نمی‌توانید کف تالاب را ببینید و فکر می‌کنید کم عمق است اما وقتی که شیرجه بزنید می‌فهمید عمق واقعی آن چقدر زیاد است.

اینکه روح یک انسان چقدر بزرگ است را نه از زبانش می‌توان فهمید و نه از رنگ پوست و دین و… بلکه از کارهایی که انجام می‌دهد، از تصمیماتی که در لحظات تعیین کننده می‌گیرد. این‌ها همه نشانه‌هایی ست از تربیت روحی آن انسان. میزان آرامش و صلحی که توانسته تا آن لحظه از هستی و هر آنچه در آن غوطه‌ور می‌باشد، کسب کند. دیدن انسانیت مردمی که با وجود دستور رهبران‌شان به دشمنی کردن با انسان‌ها، همچنان دیدی ورای تعصب و سیاست و … را نگاه می‌دارند. داستان یکی از این شجاعت‌ها را که در کتاب راز مادرم بیان شده است و بر مبنای داستانی واقعی از زندگی فرانچسکا هالامایوا و دخترش هلنا نوشته شده است را برایتان معرفی می‌کنم.

این داستان در قلب جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد و درمورد قتل عام یهودیان است که قبل از جنگ تعداد آنها در لهستان شش هزار نفر بود اما در آخر تنها عده‌ی کمی از آنها باقی ماند. نیمی از آن هم به کمک زنی نجات پیدا کردند که از زبان دخترش اینگونه تعریف می‌شود: 

او مادری دوست داشتنی است، بهترین مادر دنیاست اما برای نجات جان دیگران، زندگی من را به خطر انداخت.

او همچنین یک سرباز جوان آلمانی را همزمان در اتاق زیرشیروانی خانه‌اش پنهان کرد. پسرش درحالی‌که واگن پر از تجهیزات برای پارتیزان‌های یهودی در جنگل منتقل می‌کرد کشته شد.

جی. ال. ویتریک (J. L. Witterick) معتقد است که همه‌ی ما مانند فرانچسکا درونمان این ظرفیت را داریم که بزرگ باشیم. گاهی اوقات ما بدون آگاهی از این ظرفیت در زندگیمان قدم برمی‌داریم، چون زندگی برای ما روی آسانش را نشان داده.

وقتی ما چیزهای زیادی از دست بدهیم اما هنوز راه درست را انتخاب نکرده باشیم، نمی‌توانیم همه آنچه درونمان است کشف کنیم. برای تحمل آنچه غیرقابل‌ تحمل است و برای انجام آن باظرافت تمام، مهم این است که بدانیم به آن مرحله رسیده‌ایم. فرانچسکا مادری معمولی نیست او زنی بی‌اندازه شجاع و بسیار درست‌کار است که برای نجات جان انسان‌های دیگر، می‌تواند جان فرزندش را به خطر بیاندازد. آن چیزی که فرانچسکا را به عنوان یک انسان از افراد دیگر جامعه‌اش متمایز می‌کند اهمیتی‌ است که برای انسان‌ها قائل است بی‌توجه به نژاد و مذهب آن‌ها و البته شجاع بودنش. او از هیچ‌چیز نمی‌ترسد و این شجاعتش در دل دیگران شعله امید را روشن می‌کند. هرگز مغلوب ترس نشوید. ترس همه‌جا هست وقتی در حال راه رفتن هستید. موقع غذا خوردن، خوابیدن و حتی وقتی در حال انجام کاری هستید، چیز دیگری جز ترس وجود ندارد.

همیشه فکر می کردم آدم های شجاع آن هایی هستند که نمی ترسند. اما با دیدن فرانچسکا و دخترش می‌شود فهمید افراد شجاع هم مثل بقیه می ترسند اما آن ها فقط با وجود ترس عمل می‌کنند.

بخش هایی از این کتاب را با هم می‌خوانیم:

حالا مردی هستم که امیدوارانه حرکت می‌کند. متفاوت از قبل، تمام راه انگار روی ابرها هستم. به نظر می‌رسد ماه روشن‌تر است و مطمئنم ستاره‌های بیشتری در آسمان هستند. بیشتر از وقتی که هنوز با فرانچسکا ملاقات نکرده بودم.

مادرم می گوید: اگه آلمانی باشی و کسی بهت بگه تو برتر متولد می‌شی معلومه حرف قشنگیه و خوشت می آد. از اینم بهتر اینه که بهتون بگن اگه روزگارتون بده به خاطر یهودیاست و تقصیر شما نیست. مردم این چیزا رو بهتر قبول می کنن تا دلایل و توضیحات منطقی.

این کتاب شامل ۵ بخش و ۶۷ فصل است که تعدادی از فصل های آن تنها یک جمله دارند!

دو بخش از کتاب را هلنا دختر فرانچسکا روایت می کند و بخش های دیگر را به ترتیب:

۱٫برونک، مردی که به همراه پسر، همسر، و خواهر همسرش در انباری خانه فرانچسکا پناه گرفته اند.
۲٫میکولاژ، پسر هشت ساله ای همراه با پدر پزشک و مادرش که در زیر زمین خانه پنهان شده اند.
۳٫ویلهلم، سرباز آلمانی که در اتاق زیر شیروانی مخفی شده.

مطالعه بیشتر:  در جستجوی همه چیز! غذا، دعا، عشق

 

در موزه‌ی هولوکاست در اورشلیم یک درخت سیب وجود دارد با پلاکی که به افتخار فرانچسکا هالامایوا و دخترش هلناست. این درخت به نشانه‌ی سرزندگی و عشق است که حتی در سخت‌ترین شرایط جنگ هم در دل آدمیزاد زنده می‌ماند.

نویسنده کتاب، جی ال ویتریک است و انتشارات مهرگان خرد آن را منتشر کرده و کار ترجمه را خانم سمیه نصرالهی به عهده داشته که شما می‌توانید به قیمت ۱۲۰۰۰ تومان آن را تهیه کنید.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *