معرفی کتاب “باغ آلبالو”

۲ سال قبل

باغ آلبالو آخرین نمایشنامه‌ی آنتوان چخوف است که بارها در کشورهای مختلف با رهبری کارگردان‌های بزرگ روی پرده رفته‌است. داستان یک زندگی اشرافی روسی است و نمادی اجتماعی برای زوال اشرافیت است.

باغ آلبالو نمایشنامه‌ی روسی، آخرین اثر آنتوان چخوف است که در سال ۱۹۰۳ نوشته شده و در سال ۱۹۰۴ برای اولین بار در تئاتر هنری مسکو به کارگردانی کنستانتین استانسلاوسکی به روی صحنه رفته‌است. چخوف این نمایش‌نامه را یک اثر کمدی می‌داند که عناصر فارس در آن وجود دارد، درحالی‌که استانیسلاوسکی این نمایش را به‌عنوان یک اثر تراژدی کارگردانی می‌کند. این نمایش در ایران هم بارها اجرا شده است و نمایشی بوده است که در سال ۱۳۵۱ برای افتتاح تئاتر شهر با حضور فرح پهلوی روی صحنه رفته‌است.

باغ آلبالو نمایشنامه ایست که در چهار پرده نوشته شده است و  داستان زنی اشراف زاده است به نام رانوسکی که باغ آلبالوی بزرگی دارند و از بچگی در این باغ بوده اند اما بخاطر قرض و بدهی های زیاد باغ در گروی بانک است. آنها باوجود علاقه‌ی زیاد به این باغ برای نگه داشتنش کاری انجام نمی‌دهند و هیچ صرفه‌جویی برای پرداختن بدهی‌شان به بانک نمی‌کنند. نهایتا باغ به دست یک دهقان‌زاده‌ی تازه به دوران رسیده می‌افتد که درخت‌های باغ را قطع می‌کند. چیزی که رانوسکی نگران آن بود و دلش نمی‌خواست باغ را بفروشد بخاطر همین درخت‌های آلبالو.


یک پرده‌ از این نمایشنامه را با هم می‌خوانیم:

“… و اتاق که هنوز اتاق بچه ها نامیده می شود. از آن دری به اتاق آنیا باز می‌شود. سحرگاه است، آفتاب به زودی می‌دمد. ماه مه شروع شده و درختان آلبالو شکوفه کرده اند، اما هوای باغ در خنکای صبحدم سرد است. پنجره ها بسته است.
دونیاشا با یک شمع و لوپاخین با کتابی در دست وارد می‌شوند.

لوپاخین: پس قطار رسیده، خدا را شکر. ساعت چند است؟
دونیاشا: تقریبا دو است (شمع را خاموش می کند) هوا دیگر روشن شده.
لوپاخین: قطار چقدر تاخیر داشته؟ دست کم دو ساعت. (دهن دره می کند و کش و قوس می آید) عجب آدمی هستم! اصلا برای این که از آن ها در ایستگاه استقبال کنم به اینجا آمده‌ام و آنوقت روی صندلی نشسته‌ام و چرتم برده. شرم‌آور است! تو چرا مرا بیدار نکردی؟
دونیاشا: فکر کردم شما رفته‌اید. (گوش می دهد) گوش کنید! باید آن‌ها باشند که دارند می‌آیند.
لوپاخین: (گوش می دهد). نه. آن‌ها باید اثاثه‌شان را تحویل بگیرند و از این کارها. نمی دانم خانم رانوسکی بعد از این پنج سال که در خارج بوده چه شکلی شده است. او زن باشکوهی است. چه زن راحتی است. یادم می‌آید وقتی جوان پانزده ساله‌ای بودم پدر مرحومم که در آن موقع در این ده مغازه داشت، چنان محکم به دماغم کوبید که خون دماغ شدم. یادم نیست به خاطر چی. اما ما توی حیاط بودیم و پدرم داشت چیزی می‌نوشید. طوری یادم می‌آید مثل اینکه دیروز بود. خانم رانوسکی که آن موقع دختر جوانی بود- وای چقدر هم قلمی بود- مرا به همین اتاق آورد که صورتم را بشوید. آن موقع اینجا اتاق بچه ها بود. به من گفت: موژیک کوچولو، گریه نکن. برای روز عروسیت دماغت خوب می شود. موژیک کوچولو! البته پدرم یک موژیک بود ولی حالا من جلیقه ی سفید و چکمه ی قهوه ای پوشیده ام و یک کیسه پول ابریشمی دارم که لابد می گویی از گوش خوک فراهم شده. من پولدارم. اما با همه ی پول‌هایم اگر فکرش را بکنی، هنوز هم یک موژیک معمولی هستم (کتاب را ورق می زند) من اینجا سرگرم خواندن این کتاب بودم و حتی یک کلمه اش را هم نفهمیدم. خوابم برد.
دونیاشا: سگ ها دیشب اصلا نخوابیدند، مثل این که حس می‌کردند ارباب هایشان دارند می‌آیند.
لوپاخین: چته؟ دونیاشا؟
دونیاشا: دستهایم می لرزند. نزدیک است از حال بروم.
لوپاخین: تو خیلی حساس هستی، دونیاشا، اشکال تو همین است. تو مثل یک بانوی جوان لباس می پوشی. آن وقت نگاه کن موهایت را چطور درست کرده ای! فایده ای ندارد. آدم باید موقعیت خودش را به خاطر داشته باشد.
یه‌پیخودوف با یک دسته گل وارد می شود. ژاکتی به تن دارد و کفش های براقی پوشیده که موقع راه رفتن حسابی جیرجیر می کنند. هنگامی که وارد می شود، گل از دستش به زمین می افتد.
یپیخودوف: (گل ها را برمی دارد). این را باغبان داده، می گوید باید آن را در اتاق ناهارخوری بگذارند. (گل ها را به دونیاشا می دهد…) “

 

مطالعه بیشتر:  پرواز جاناتان

پشت جلد کتاب نوشته شده: “نمایشنامه‌ی باغ آلبالو اثر چخوف است که در سال ۱۹۰۳ نوشته شده‌است و در ژانویه‌ی ۱۹۰۴ برای اولین بار در تئاتر هنر مسکو روی صحنه آمده‌است… اشخاص نمایش همان آدم‌هایی هستند که در زندگی روزمره با آنها برخورد می‌کنیم. هیچکدام نقش برجسته‌ای ندارند، نه مبارزه می‌کنند و نه به حل مشکلاتی که در برابرشان قرار دارند می‌پردازند. منتظر حادثه می‌نشینند و تقدیر می‌راندشان و تقدیرشان را با شکیبایی تحمل می‌کنند. گفتی نیروی اراده‌شان فلج شده‌است… امپرسیونیسم چخوف در آخرین تحلیل نفی کننده‌ی زندگی نیست، بلکه از امید به آینده سرشار است.

در باغ آلبالو فروش باغ حکایت از وداع با گذشته دارد، گذشته ای که رو به افول است. و تبری که به کنده‌ی درخت‌ها می‌خورد، تبری است که زندگی قدیم و اشرافیت رو به زوال را واژگون و دگرگون می‌سازد.

 

این نمایشنامه توسط بزرگ علوی، سیمین دانشور، بهروز تورانی و ناهید کاشیچی به فارسی ترجمه شده است و نشرهای مختلفی آن‌را منتشر کرده‌اند. کتابی که نویسنده‌ی این متن خوانده است این مشخصات را دارد:

نشر: قطره

مترجم: سیمین دانشور

تعداد صفحات: ۱۱۰

نوع جلد:

چاپ: دوازدهم ۱۳۹۴

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *