عقاید کامو در کالبد یک “بیگانه”

۲ سال قبل

بیگانه” داستان مردی را روایت می‌کند که مشکلاتی در زندگی‌اش پیش آمده و خود را در پیش آمدن آن‌ها مقصر نمی‌داند و بخت بد و پوچی زندگی را علت آن می‌داند.

مورسو کارمند فرانسوی شرکتی در الجزایر، شخصیت اصلی این داستان است. مورسو درواقع انسانی‌ست بیگانه. او با تمام اصول و قوانین و آداب و رسوم یک زندگی اجتماعی بیگانه است. اولین چالشی که خواننده در خواندن داستان با آن روبرو می‌شود این است که مورسو با شنیدن خبر مرگ مادرش خیلی بی‌تفاوت برخورد می‌کند.

امروز مامان مرد… شاید هم دیروز، نمی‌دانم. تلگرافی به این مضمون از نوانخانه دریافت داسته‌ام: ” مادر، درگذشت. تدفین فردا. تقدیم احترامات.” از این تلگراف چیزی نفهمیدم شاید این واقعه دیروز اتفاق افتاده‌است.

کامو به‌عنوان یک فیلسوف و نویسنده‌ای با دیدگاه‌های متفاوت در این داستان قصد دارد رویارویی با مرگ را به چالش بکشد و ترس از مرگ را برای مخاطب خود کمرنگ کند. او این مطلب را در قالب فردی نشان می‌دهد که تفکرات متفاوتی دارد و از این تفکرات متفاوت شاید به نوعی نشاندهنده‌ی جامعه‌پذیری متفاوت یا نادرستی از این فرد باشد. کامو خودش هم ظاهرا یک نویسنده‌ی نهیلیست بوده و طبیعتا این محتوا را در داستانش جاری می‌کند. ممکن است در ابندای خواندن کتاب یا حتی در انتها افراد کمی شخصیت مورسو را تایید نکنند و ارتباطی با آن برقرار نکنند اما چیزی که به وضوح مشخص است، صداقت مورسو است. اینکه در همه‌ی موقعیت‌ها چیزی جز خودش و تفکرات خودش نیست و همین نکته، می‌تواند کمک بزرگی در درک کردن او به مخاطب بکند.

همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می‌یابد.

طی سفری کوتاه، یکی از دوستان قدیمی‌اش به نام ماری را ملاقات می‌کند و دل به او می‌بندد و زمانی‌که وضعیت روانی‌اش با حضور ماری به حال خوبی رسیده‌است، اتفاقات عجیبی برای او رخ می‌دهد و ناگهانی و بدون گناه مرتکب قتلی می‌شود. یک مرد عرب را در ساحل می‌کشد و زمانی‌که او را محاکمه می‌کنند در حالی‌که فرصتی برای دفاع به او نمی‌دهند و خود او هم اعتقادی به این محاکمه‌ ندارد، محکوم به مرگ با گیوتین می‌شود. مورسو حتی در هر دوی این موقعیت‌ها از خود عکس‌العمل یک آدم عادی را نشان نمی‌دهد.

شب، ماری به سراغم آمد و از من پرسید آیا حاضرم با او ازدواج کنم! جواب دادم برایم فرقی نمی‌کند…
و اگر او می‌خواهد ما می‌توانیم این کار را بکنیم…
آن وقت خواست بداند که آیا دوستش دارم!
دارم! همان‌طور که یک بار دیگر به او جواب داده بودم جوابش دادم که این حرف هیچ معنایی ندارد ولی بی‌شک دوستش ندارم. گفت: پس در این صورت چرا با من ازدواج می‌کنی؟
برایش توضیح دادم که این امر هیچ اهمیتی ندارد و اگر او مایل باشد ما می‌توانیم ازدواج کنیم، وانگهی اوست که این تقاضا را دارد و من فقط خوشحالم که می‌توانم بگویم بله…

غالبا فکر می‌کردم که اگر مجبورم می‌کردند در تنه‌ی درخت خشکی زندگی کنم و در آنجا هیچ مشغولیتی جز نگاه کردن به کل آسمان بالای سرم نداشته باشم، آن‌وقت هم کم‌کم عادت می‌کردم. آنجا هم به انتظار گذشتن پرندگان و یا به انتظار ملاقات ابر‌ها، وقت خود را می‌گذراندم. مثل اینجا در زندان که منتظر دیدن کراوت‌های عجیب وکیلم هستم و همان‌طور که در دنیای آزاد، روز شماری می‌کردم که شنبه فرا برسد و ماری را در آغوش بکشم. درست که فکر کردم در تنه‌ی یک درخت خشک نبودم و بدبخت‌تر از من هم پیدا می‌شد. وانگهی این یکی از عقاید مادرم بود و آن را غالباً تکرار می‌کرد که انسان بالاخره به همه چیز عادت می‌کند.

معرفی کتاب بیگانه

مورسو ظاهرا نسبت به هیچ موضوعی احساس عمیقی ندارد. او از رفتارهای نادرست همسایه‌های نابهنجارش متنفر نمی‌شود و حتی از قتل مرد عرب هم پشیمان نمی‌شود. حتی زمانی‌که از گریه نکردنش در مراسم تدفین مادرش بر علیه‌ او استفاده کردند واکنشی نشان نداد. از نظر او رفتارهایش غیرعادی نبود و از نگاه آدمی که پوچی زندگی معتقد است، این رفتارها به‌عنوان نمادی بیرونی از عقاید فردی، معمولی هم هست.

مطالعه بیشتر:  عاشقانه ای در نامه...

پایان زیبای کتاب، از نظر من زیباترین بخش کتاب بود. پایانی که می‌توانیم در آن نوع‌دوستی مورسو را هم ببینیم. زمانی‌که کشیش برای آخرین بار با او صحبت می‌کند و بعد از رفتن کشیش، مورسو چیزهایی با خود نجوا می‌کند:

هیچ چیز، هیچ اهمیتی نداشت و من به‌ خوبی می‌دانستم چرا. او نیز می‌دانست چرا_ در مدت همه‌ی این زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده‌بودم، از اعماق آینده‌ام و از میان سالهایی که هنوز نیامده‌بودند وزشی تاریک به جانم می‌وزید که در مسیر خود، همه‌چیز را یکسان می‌کرد. همه‌‌ی چیزهایی که در سال‌های نه چندان واقعی‌تر از آن‌ها زیسته‌ام به من نشان داده می‌شد. برای من مرگ دیگران یا عشق یک مادر، چه اهمیتی داشت؟ خدای این کشیش، زندگی و حیاتی که مردم انتخاب می‌کنند، سرنوشتی که بر می‌گزینند، برایم چه اهمیتی داشت؟ …

برای اولین بار بعد از مدت‌ها دراز به مادرم فکر کردم. به نظرم آمد که می‌فهمیدم برای چه در پایان زندگی، تازه “نامزد” گرفته بود، برای چه بازی زندگانی را از سر گرفته‌بود. آنجا، آنجا نیز، در اطراف آن نوانخانه‌ ای که زندگی‌ها در آن خاموش می‌شدند، شب همچون وقفه‌ای، همچو لحظه‌‌ی استراحتی حزن‌انگیز بود. اگر مادرم هنگام مرگش، خود را در آنجا آزاد می‌یافت، و اگر خود را آماده‌ی از سرگرفتن زندگی می‌دید، هیچکس، هیچکس حق نداشت بر او بگرید.

زمانی‌که مورسو خودش را برای مرگ آماده می‌کند با خود می‌گوید:

من برای اولین‌بار خودر را به دست بی‌‌قیدی و بی‌مهری جذاب دنیا سپردم. و از اینکه درک کردم دنیا این‌قدر به من شبیه است و بالاخره اینقدر برادرانه است، حس کردم خوشبخت بوده‌ام و بار هم خواهم بود. برای اینکه همه‌چیز کامل باشد، و برای اینکه خودم را هرچه کمتر حس کنم، برایم فقط این آرزو باقی مانده‌بود که در روز اعدامم، تماشاچیان بسیاری حضور بهم رسانند و مرا بافریادهای پر از کینه‌ی خود پیشواز کنند.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *