عاقبت یک “قمارباز”

۲ سال قبل

داستایوسکی “قماربار” را نوشت تا هم اعتیاد خودش را به قمار نشان دهد و هم عاقبت این علاقه‌ی نابودکننده.

قمارباز کتابی از داستایوسکی که آن‌ را در ۲۶ روز نوشته و اولین بار توسط جلال آل احمد ترجمه و درسال ۱۳۲۷ منتشر شده‌است. از این کتاب یک فیلم اقتباسی ساخته شده‌است که اسکورسیزی کارگردانی آن‌را انجام داده‌است و برای آن اسکار هم گرفته‌است. داستایوسکی زمانی  این کتاب را نوشته‌است که خودش بخاطر بدهی‌های ناشی از قمار در وضعیت نابسامان مالی بود.

قمارباز درواقع داستان اعتیاد داستایوسکی را به رولت نشان می‌دهد. شخصیت راوی و اعتیادش به قمار به نوعی برگرفته از شخصیت خود نویسنده است.

داستان کتاب ماجرای یک خانواده‌ی ثروتمند روسی است که بخاطر ولخرجی‌ها و عدم صلاحیت ثروت خود را از دست داده‌اند و به شهر خیالی دیگری به نام رولتنبرگ مهاجرت کرده‌اند. روای داستان معلم سرخانه‌ی کودکان ژنرال است و با آن‌ها زندگی می‌کند. او دلباخته و عاشق نادختری ژنرال؛ پولینا است. کتاب برگرفته از یادداشت‌های این معلم است. الکسی ایوانویچ از ابتدای کتاب به رولت علاقه دارد و مدام در فکر قمار کردن است. اکثر متن کتاب در هنگام قمار یا در مسیر رفت و برگشت به قمارخانه نوشته شده‌است. او اول بخاطر درخواست پولینا اینکار را انجام می‌دهد و بعد از مدتی بخاطر میل شدید و طمع خود قمار می‌کند و تمام زندگی‌اش را بر سر قمار از دست می‌دهد.

گاهی این بی اطلاعی از واقعیت، این زودباوری و سادگی بچه‌گانه، خیلی اشراف مآبانه است. من خیلی از مادرها را دیده‌ام که دخترهایشان را، دخترهای ملیح خود را که موجودات معصوم پانزده یا شانزده ساله‌ای بیشتر نیستند، جلو می‌اندازند و در حالی‌که چند سکه طلا در دستشان گذاشته‌اند، قواعد بازی را برایشان شرح می‌دهند و این دختر جوان که می‌برد و یا می‌بازد، خیلی مشعوف و همچنان که لبخندی گوشه لبهایش چسبیده، از بازی برمی‌گردد.

این داستان، روایت موضوعات روزمره‌ی زندگی و درگیری‌‌های رئال زندگی همه‌ی مردم است. موضوعاتی مثل عشق، میل به ثروت، شهرت، هوس، عمل و محبت با چشم‌داشت. افرادی که هربار با نیت‌های خاصی به هم کمک می‌کنند. دوگریو ی فرانسوی اموال ژنرال را مصادره کرده‌است و در تلاش است دل پولینا را بدست بیاورد.

مطالعه بیشتر:  معرفی کتاب "یک اتفاق مسخره"

معرفی قمارباز

داستایوسکی در این کتاب هم مثل بقیه‌ی کتابهایش دیدگاه روانشناختی خودش را نشان می‌دهد. به زیبایی و روانی و به شکلی که برای خواننده ملموس باشد با ظرافت خوبی، شخصیت‌هایش را به لحاظ روانی تحلیل می‌کند و در شرایطی قرار می‌دهد که بصورت غیرمنتظره با اتفاقاتی روبرو می‌شوند که در لحظه مجاب به تصمیم‌گیری هستند که قدرت شخصیت آن‌ها را نشان می‌دهد.

به یاد دارم که شروع کرد به حرف زدن، اما من می‌شود گفت که نمی‌فهمیدم چه می‌گوید. حرف‌هایش به هذیان می‌مانست. آن هم به زبانی الکن و نامفهوم. انگاری عجله داشت که چیزی را به من بگوید. هذیانی بود که گه‌گاه با خنده‌ای شادمانه بریده می‌شد و این خنده‌های غیرطبیعی مرا به وحشت می‌انداخت. تکرار می‌کرد:‌ “نه، نه… تو عزیزمنی، عزیز منی. تو به من وفادار می‌مانی!” و باز دست‌هایش را روی شانه‌های من می‌گذاشت و در چشمانم خیره‌ می‌شد و می‌گفت و باز تکرار می‌کرد: “تو دوستم داری! دوستم داری! همیشه دوستم خواهی داشت. مگرنه؟” من از او چشم برنمی‌داشتم. هرگز او را این چنین دست‌خوش بحران‌های مهربانی و عشق ندیده‌ بودم. حقیقت این است که این‌ها البته هذیان بود. اما چون متوجه نگاه پرسوز من شد لبخند شیطنتی بر لبانش نشست، و بی مقدمه شروع کرد از مستر آستلی حرف زدن.

داستایوسکی در این کتاب نقش و تاثیر قمار را در تمام مراحل زندگی یک فرد نشان می‌دهد. اعتیاد به قمار و پایانی که معلوم نمی‌کند این اعتیاد تمام ترک‌شدنی است یا نه؟ درست در زمانی که تصمیم می‌گیرد قمار را کنار بگذارد، عطش و میل به آن مانع شده و باز هم ادامه می‌دهد. قمار الکسی می‌تواند نمادی از بسیاری از عادات زشت زندگی روزمره‌ی همه‌ی ما باشد.

 آه، ای کاش می‌توانستم همین فردا حرکت کنم. دوباره زاده شوم. زنده شوم. باید به آن‌ها ثابت کنم… باید که پولینا بداند که من هنوز می‌توانم یک آدم باشم. مرد باشم. فقط کافی است که… ولی خب، حالا دیگر دیر شده! ولی فردا… چیزی به دلم برات شده! جز این ممکن نیست. من حالا پانزده لویی طلا دارم. حال آن‌بار که کار را با پانزده گولدن شروع کردم. اگر احتیاط کنم… یعنی ممکن است که من هنوز اینقدر بچه باشم؟ یعنی من واقعا نمی‌فهمم که کارم دیگر تمام شده؟ چرا من نمی‌فهمم که مرده‌ام؟ ولی… چرا ممکن نباشد دوباره زنده شوم؟ بله، کافی‌ است که یک‌بار در زندگی محتاط باشم، صبور باشم… و همین کافی است! ظرف یک ساعت می‌توانم تقدیر را عوض کنم…

از کازینو بیرون آمدم. آن وقت دیدم که یک گولدن ته جیب جلیقه‌ام مانده. گفتم: ” آه، پس هنوز می‌توانم غذایی بخورم!” اما صد قدم نرفته‌بودم که تصمیمم عوض شد…

فردا، فردا همه چیز تمام خواهد شد.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *