زندگی خانوادگی

زندگی خانواده‌ای هندی در آمریکا; معرفی کتاب «زندگی خانوادگی»

۵ ماه قبل

بعد از اینکه کتاب «شاه، بی‌بی، سرباز» رو براتون معرفی کردم، یه کتاب جدید رو دست گرفتم از انتشارات مهرگان خرد که به تازگی اسمش رو شنیدم و به نظر می‌رسه کتاب‌های خوبی رو منتشر کرده. یکی از اونها کتاب «زندگی خانوادگی» هست. این کتاب به نوشته آخیل شارما و ترجمه روان و خوب خانم سمیه نصراللهی هست. ترجمه کتاب طوری بود که من احساس نمی‌کردم متنی که در حال خوندنش هستم، ترجمه هست. بلکه حس نقل مستقیم از نویسنده رو داشتم. در واقع مترجم هنر نویسنده رو کامل کرده و در راه ساختن و انتقال هنر، کم کاری نکرده.

این کتاب رو می‌تونید با قیمت ۱۲ هزار تومن و در ۱۷۰ صفحه از فروشگاه انتشارات مهرگان خرد یا کتابکده‌های شهرتون تهیه کنید.

داستان در دهه‌ی ۵۰، ۶۰ و ۷۰ میلادی و در کشور هند آغاز میشه. یک خانواده‌ی چهار نفری که برای ساختن آینده‌ی دو فرزند کم سن و سال خود، به فکر مهاجرت به آمریکا می‌افتند. داستان از زبان پسر کوچک خانواده به نام «آجای» گفته می‌شه. کتاب برای آشنایی بیشتر با افراد خانواده می‌گه:

مادرم آدم وطن پرستی نبود. پنهان نمی‌کرد که حاضر نیست سختی ها را به جان بخرد و از جان و دل کار کند و مایه بگذارد تا کشور را بسازد. برعکس او پدرم همه‌جای بی عدالتی و ظلم را می‌دید. نه تنها خودش این چیزها را می‌دید بلکه اعتقاد داشت دیگران هم می‌بیندد اما مردم نمی‌خواستند این چیزها را به روی خودشان بیاورند.

پدر خود را طرفدار علم معرفی می‌کند و به پیشرفت و موفقیت در کشوری که درآمدش روو به دلار می‌دهند اعتقاد دارد. او  تصمیم می‌گیرد زودتر به آمریکا برود تا مقدمات این تحول بزرگ رو در زندگی‌ون ایجاد کند. او  بعد از اینکه شغل و آپارتمانی برای خودش دست و پا میکنه، برای خانواده اش بلیط  می‌گیره. خانواده‌ای که در کل زندگیشون در شرایطی بودند که حتی تا زمانیکه به آمریکا رفتند با آب گرم، حمام نکرده بودن.

تا قبل از این هیچ وقت ندیده بودم آب گرم از شیر آب بیرون بیاد. در هند که بودیم در طول زمستان مادر ظرف‌های آب را روی اجاق می‌گذاشت تا گرم شوند و ما بتوانیم حمام کنیم. نگاه کردن به وان گرم برایم به این معنا بود که ذخیره‌ی بی پایانی  از آب گرم داشتیم. حس کردم در سرزمینی جادویی هستم. مثل قصه‌ای که در آن کوزه‌ای پر از شیر و ظرفی پر از غذا بود که هیچ وقت خالی نمی‌شد.

معصومیت راوی ۸ ساله‌ی داستان که البته در طول داستان بزرگ می‌شه تا به دانشگاه برسه، احساسات رو به خوبی انتقال میده. کژی‌های اعتقادی و رفتاری زیادی در شخصیت‌ها بروز می‌کنه که از فرهنگ و تربیت و الگوهای نادرست نشأت می‌گیره.

موضوع مهاجرت و تاثیری که بر افراد مهاجر و جامعه ای که برای زندگی انتخاب کردن دارن در کتاب بیان شده. نظر نویسنده راجع به دیدی که افراد شهروند جامعه نسبت به مهاجران دارند و حس متقابل مهاجران به اونها جز قسمت های جالب کتاب هست.

حس عدم اطمینان از وضعی که کودکان این خانواده با اون مواجه میشن در جملات زیر نشون داده شده:

خوندن یک کتاب برای بار دوم خیلی بهتر از خوندن اون برای بار اول بود. چون بار دومی که کتاب را می‌خوانی خیالت راحت است که همه چیز سر جایش می‌ماند.

اوج داستان در تغییر نقطه‌ی اتکای خانواده، یعنی آینده پسر اول رقم می‌خوره. چالش داستان هم هدایت مسیر پسر کوچک یا به عبارتی تمام سرمایه‌ی خانواده برای آینده ست. او خودش رو بین پدر الکلیش و مادر پرخاشگر و پرمشغله‌اش می‌بینه که هنوز سعی دارن آخرین پیوندهاشون رو حفظ کنن. شاید هم عامل نجانتشون سنتی بودن خانواده‌های شرقی و نقش پرستار گونه‌ی مادر بود.

آن روزها متوجه شدم چقدر مادر از پدر مراقبت می‌کند. یک بار همانطور که پدر روی تخت دراز کشیده بود مادر کنارش بود و چانه‌اش را در دستش گرفته بود و چنان مشتاقانه به او نگاه می‌کرد که به نظر می‌رسید می‌خواهد او را خوب به خاطر بسپارد. این تصویر از عشق تا روزها برای من می‌ماند. این صحنه برایم مثل خرده شیشه‌هایی که از پایین یک رودخانه چشمک می‌زند، خودنمایی می‌کرد.

این داستان تا قسمت‌های پایانی به کش و قوس در مسیر سخت و طاقت فرسای گذر از مشکلات ادامه میده و شما رو همراه خودش میبره. توی چند نقطه از خط داستان اینقدر مشکلات زیاد می‌شد که گاهی خاطرم رو آزرده می‌کرد و تصمیم داشتم خوندن رو رها کنم. اما توصیف‌ها هنرمندانه و دقیق هست و جذابیت رو افزایش میده. کتاب در نهایت بعد از گذر از حدود ۱۶۰ و چند صفحه، من رو در فضایی رها کرد که حس کردم گرچه پشت سر خرابی‌های زیادی بوده اما از راهی که اومدم احساس رضایت دارم.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *