معرفی کتاب غذا، دعا، عشق

در جستجوی همه چیز! غذا، دعا، عشق

۱ سال قبل

‌کتاب غذا، دعا، عشق یک رمان جذاب و واقعی از الیزابت گیلبرت است، که از پرفروش‌‏ترین کتاب‌های نیویورک‏ تایمز در ۱۵۸ هفته‌ی متوالی با فروشی بیش از ۵ میلیون نسخه چاپی است. این کتاب سرشار از جملات انگیزشی و زیبا می‏‌باشد.

همان‏‏طور که بر روی جلد کتاب نوشته شده‏‌است:

الیزابت گیلبرت در این کتاب خاطرات پس از طلاقش را در سفری به دور دنیا روایت می‏‌کند و نیز از آنچه به دست می‏‌آورد، سخن می‏‌گوید: در ۳۲ سالگی، گیلبرت تحصیل کرده‏‌ای است که خانه و همسری دارد و به عنوان یک نویسنده، روزگار موفقی می‏‌گذراند، اما او از زندگی مشترکش راضی نیست و کارش به جدایی می‏‌رسد. پس از طلاق تلاش‏‌هایی برای برقراری روابط جدید می‏‌کند که حاصلی به همراه ندارد. سال بعد از جدایی دشوارش را در سفر می‏‌گذراند؛ چهار ماه در ایتالیا به خوردن و لذت بردن از زندگی (غذا)، چهار ماه در هند در جستجوی معنویات (دعا) و پایان سفر را در بالی اندونزی برای برقراری «تعادل» میان این دو و یافتن «عشق».‌

در پیشگفتار می‏‌خوانیم، این کتاب در یک رشته‌‏ی ۱۰۸تایی به سه بخش ایتالیا، هند و اندونزی تقسیم می‌‏شود؛ سه کشوری که الیزابت گیلبرت در طی جستجوی درونی‏‌اش سیاحتشان کرد. هر یک از این بخش‌‏ها خود شامل ۳۶ حکایت است. که برای او عددی آشناست، زیرا تمامشان را در ۳۶ سالگی نوشت. چاپامالاس سنتی، که تسبیح هندوها و بودایی‏‌ها در عبادت‌هایشان است، ۱۰۸ دانه دارد. در میان محافل محرمانه‏‌ی فیلسوفان عدد ۱۰۸، عددی فرخنده و مبارک به شمار می‏رود، چون جمع ارقامش ۹ است که از ضرب عدد ۳ در خودش بدست می‏‌آید. ۳ نشانه نهایت تعادل است و از آنجایی‏‌که در این کتاب، الیزابت گیلبرت تلاش در رسیدن به تعادل داشت، داستانش را در میان ۱۰۸ دانه‏ی چاپامالاس و حکایت جستجو کرد. برای معرفی و آشنایی کامل خوانندگان عزیز به این کتاب، بخش‏‌هایی از این ۱۰۸ حکایت، به صورت داستان کلی بیان می‏‌شود.

الیزابت و همسرش بعد از سال‏ها زندگی مشترک، زندگی‏‌شان را بر این اساس بنا نهادند که بعد از سی سالگی او خانه‌نشین و صاحب فرزندانی شوند. و از زندگی در خانه‏‌ای بزرگ، پر از بچه و کارهای خانه، باغچه‏‌ای در حیاط و کتری جوشانی بر اجاق، راضی و خوشحال باشد. اما او هیچ از یک این‌ها را نمی‌خواست و تنها یک جمله در ذهنش تکرار می‏‌شد.

من دیگر نمی‏خواهم به زندگی زناشویی‏‌ام ادامه دهم.

او در کشمکش با خود و نخواستن تمام آن چیزی که داشت، بود. در این حیرانی از یک چیز مطمئن بود؛ او بچه نمی‏‌خواست.

تا وقتی‏‌که شادی و هیجان من از بچه‏‌دار شدن به اندازه‌ی شادی و هیجانم از رفتن به نیوزیلند و نوشتن مقاله در مورد موجودات دریائیه، من نمی‏توانم بچه‏‌دار بشم.

در نهایت این سرگردانی و گذراندن یک شب معنوی در کف حمام خانه‌‏اش، تصمیم به طلاق می‏‌گیرد. این جدایی برای همسرش غیرقابل باور و ناخوشایند است، به همین دلیل به راحتی خاتمه نمی‌‏یابد. در این بین شیفته پسری به نام دیوید که جوان، جذاب، نویسنده و بازیگر بود، می‏‌شود. او با دیوید به مهمانی می‏رود، یکی از حاضران که چندان نزدیک و صمیمی هم نبوده است، به او می‏گوید:

حالا که دوست پسر تازه‌‏ای پیدا کرده‏‌ای شبیه یک آدم دیگر شده‏‌ای، معمولاً قبلاً شبیه شوهرت بودی.

این جمله ساده می‏‌تواند یکی از محرک‏های اصلی الیزابت برای تغییر مسیر زندگی‌‏اش باشد، و این‌که تلاش کند بدون ادغام شدن و محو شدن در فردی دیگر کشف کند که واقعاً چه شکلی است. در نتیجه بعد از طلاق و شکست عاطفی در رابطه‏‌اش با دیوید، بدون آن‏که رابطه‏‌اش را تمام کند، تصمیم می‏‌گیرد سه بلیط برای برای سه مقصد ایتالیا، هند و اندونزی بگیرد، که هر کدام دارای انگیزه‏‌های پنهان بود.

مطالعه بیشتر:  داستان عشق و دلدادگی

الیزابت زبان ایتالیا را دوست داشت و سالها آرزو داشت به این زبان صحبت کند.

تکرار نقاط ایتالیایی، حس سعادت و خوشبختی را به من برگرداند.

معرفی کتاب غذا، دعا، عشق

در پی شدت علاقه‌‏اش به زبان ایتالیایی، در یک لحظه با جمله‌‏ای از وکیلش تصمیم به رفتن می‏‌گیرد. در ایتالیا با جووآنی که پسر جوان و از او ده سال کوچکتر بود آشنا می‏‌شود. آن‏ها بعد از ظهرها همدیگر را در رم می‏‌دیدند و از هم زبان می‏‌آموختند. شور عشق هم در آن‏ها جریان پیدا می‌‏کرد، اما الیزابت بعد از شکست‏‌های پی‌‏در‏پی تصمیم می‏‌گیرد، در مدت سفرش مجرد بماند؛ تا بتواند درونش را بیابد. الیزابت در ایتالیا دوستان زیادی پیدا کرد و با آن‏ها لحظات شاد و لذت‏‌بخشی را می‏‌گذارند. او با آن‏ها گفتگوهای الهام‏‌بخشی داشت که مسیرش را روشن می‌‏کردند. نظر یکی از دوستان ایتالیایی‏اش به‏نام لوکا اسپاگتی، این بود که؛

 آمریکایی‏ها هزینه‏‌ی بسیاری را صرف تعطیلاتشان می‏‌کنند اما نمی‏‌توانند آرامش داشته‏ باشند و از تعطیلاتشان لذت ببرند.

در ادامه الیزابت هم از لوکا پرسید، آیا ایتالیایی‏ها در تعطیلاتشان هم همین مشکل را دارند؟! او با قهقهه‏‌ای بلند گفت:

 اوه، نه! ما خیلی خوب بلدیم استراحت کنیم و هیچ کاری نکنیم.

و الیزابت همین ویژگی‏‌شان را دلیل این می‏‏‌دانست که وقتی به ایتالیایی‏‌ها می‏‌گفت چهار ماه به کشور آنان آمده تا خوش بگذراند، تعجب نمی‏‌کردند. اما او با اینکه در آن‏جا فرصت کافی داشت تا از زندگی لذت ببرد، بازهم نمی‌‏توانست سرحال و سرزنده باشد. تا اینکه دریافت، برای ایجاد لذت و شادی، از خودش باید طور دیگری سوال بپرسد.

 امروز باید چه کاری کنیم تا از زندگی‏‌ات لذت ببری، لیز؟ الان دقیقاً چه چیزی خوشحالت می‏‌کنه؟

بعد از دریافتن راه لذت و شادمانی، قسمت دوم مسافرتش هند را در جستجوی دعا و پرستش در پیش گرفت. ریشه‏‌ی این تصمیم به همان شب معنوی در کف حمام خانه‏‌اش بر می‏گردد؛ از همان شب دلش خواست یک پیشوای روحانی داشته باشد. اولین بار که به خانه‏‌ی دیوید رفت، با الهه‏‌ی روحانی او که یک زن هندی بود، آشنا شد و وقتی که فهمید او در هند آشرام دارد، عزمش را جزم کرد تا هر چه زودتر به آنجا رود. او در هند با شخصی به نام چارلز که از تگزاس به معبد آمده بود آشنا شد؛ که او سهم زیادی در آرامش و تمرکز آن در تکرار کلمات مانترا و مراقبه‏‌اش داشت. چارلز تنها شخصیتی از این کتاب است، که به اسم واقعی‏‌اش خطاب شد. الیزابت درباره‏‌ی آن می‏‌نویسد:

فکر می‏‌کنم فراموش کردن آن مرد به این علت واقعا دشوار است که جداً اعتقاد دارم، او جفت روحی من بود.

در معبد هندی از استاد اعظم درس‏‌های زیادی در جهت دعا و پرستش می‏‌گیرد، که چراغ راه او در پیدا کردن آرامش درون می‏‌شود.

من یکی از درس‏‌های استاد اعظم را درباره‌ی خوشبختی به یاد دارم که می‏‌گفت بسیاری از مردم فکر می‏‌کنند خوشبختی با شانس در ارتباط است. اما خوشبختی هیچ ارتباطی با شانس ندارد. خوشبختی نتیجه‏ی اعمال فرد است. گاهی شما برای بدست آوردن خوشبختی می‏‌جنگید. مقاومت به خرج می‏‌دهید و حتی تمام دنیا را به‏‌دنبال آن سفر می‏‌کنید. اما کافی است که دعا کنید و برای بدست آوردن خوشبختی بکوشید. بخاطر بسپارید که تنها در لحظات سختی و دردمندی دعا نکنید. اگر حتی وقتی دردها و ناراحتی‏هایتان از بین رفت، خدا را شکر کنید و به دعا و نیایش بپردازید، روحتان همواره در بهترین وضعیت قرار خواهد گرفت.

در نهایت به اندونزی می‏رود تا تعادل را دریابد. او سالها قبل، از سوی مجله به اندونزی سفر کرد، آنجا با نهمین نواده‏ی پزشکان بالی ملاقات کرد که کیتات‏لایر نام داشت. استاد یوگا به الیزابت گفته بود که هر سوالی بخواهد می‏‌تواند از او بپرسد، و الیزابت پرسید:

می‏‌خواهم ارتباط دائمی با خدا داشته باشم و همیشه خدا را حس کنم. بعضی وقتا احساس می‌‏کنم می‏‌تونم وجود خدا و الوهیت رو درک کنم، اما فوراً این حسو از دست می‏دهم، خواسته‌‏ها و ترسام فکرمو مشغول می‏کنن. من می‏خوام همیشه با خدا باشم و خدا را حس کنم. اما نمی‏‏‌خوام تارک دنیا بشم و از همه‏‌ی لذت‏‌ها و خوشی‏‌ها دست بکشم. فقط می‏خوام یاد بگیرم تو این دنیا چه جوری زندگی کنم و از نعمتای خدا لذت ببرم و خودمو وقف خدا کنم.

کیتات با نشان دادن نقاشی که تصویر انسان دو جنسه‏ای بود که ایستاده و دستهایش را به نشانه‏ی دعا بالا برده ‏بود، چهارپا داشت و سر نداشت، جواب سوال الیزابت را این‏طور داد:

تو دنبال تعادل هستی و این کاریه که باید انجام بدی. باید آنقدر محکم روی زمین قدم برداری که به نظر بیاد چهار تا پا داری نه دو تا. اما دیگه نباید با چشم سر به دنیا نگاه کنی. باید با قلبت به همه چی نگاه کنی. فقط از این طریق می‏تونی خدا رو بشناسی

بعد از این جواب با نگاه به کف دست الیزابت تمام اتفاقاتی که تا آن روز برایش افتاد؛ از جمله طلاق، از دست دادن تمام اموالش را گفت، و همینطور ادامه داد تو دوباره به بالی باز خواهی گشت، و سه، چهار ماه در اینجا خواهی ماند. او به بالی برگشت چون احساس کرد به گفته‏‌ی کیتات این سرنوشت اوست. در بالی به یوگا می‌‏پرداخت و بعد از ظهرها برای صرف قهوه به دیدار کیتات می‌‏رفت و با او به گفتگو می‏‌پرداخت. در آنجا با زنی به نام وایان که مغازه‏ای در مرکز شهر اوباد به‏نام «مرکز شفابخش بالی» داشت، آشنا می‏شود. او با دختر کوچکش، توتی، زندگی می‏کرد. آنها روزها با هم در مغازه وایان می‏‌نشستند و حرف می‌‏زدند، توتی هم نقاشی می‏‌کشید. وایان به الیزابت می‏‌گفت، باید به دنبال مرد مناسبی برای خود باشد ولی الیزابت به علت دل شکستگی‏‌هایش سر باز می‌‏زد. وایان به او گفت:

شش راه برای درمان دل شکستگی می‏‌داند: «ویتامین E بخور، زیاد بخواب، زیاد آب بنوش، به مکان‏‌های دور سفر کن تا از مردی که دوستش داری دور باشی، دعا کن و خودتو متقاعد کن که باید سرنوشتت را بپذیری.

الیزابت تمام این کارها را به جز خوردن ویتامین E انجام داده بود، و حال او آماده بود تا مرد مناسبش سر راه زندگی‌‏اش قرار بگیرد. در آنجا با مردی برزیلی به نام فیلیپ آشنا می‌‏شود، و با یافتن عشق، به نقطه‏‌ی تعادل در جستجوی درونی رسید و غایت آرامش را یافت. به قول مولانای بزرگ ما:

مطالعه بیشتر:  «داستان‌های بی‌دانه»؛ کتاب‌هایی برای فکر کردن بچه‌ها

بی عشق نشاط و طرب افزون نشود

بی عشق وجود خوب و موزون نشود

صد قطره ابر اگر به دریا بارد

بی جنبش عشق در مکنون نشود

بدین گونه، اختصاری از این داستان در اختیار علاقه‏‌مندان به کتاب و کتاب‏خوانی قرار گرفت. اگر به دنبال خویشتن خویش هستید و به دنبال چراغی بر راه، این کتاب را از دست ندهید.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *