معرفی- پاییر فصل آخر سال است

بخاطر بسپار: پاییز فصل آخر سال است

۱ سال قبل

پاییز رسید و خواندن کتابی به اسم پاییز فصل آخر سال است رواست. یک ماگ قهوه، پنجره و نور شمعی که در کنار نگاه تو به دور دستها گره خورده است، لذت خواند کتاب مزین به اسم پاییز را به غایت می‌رساند. حال آنکه زن باشی و پر از تب و تاب دوراهی‌ها، انتخابها، آن هم از جنس زمان دهه‌ی شصت؛ یک جور همذات پنداری عجیبی به دور تو مانند پیله تنیده می‌شود.

پاییز فصل آخر سال است از نسیم مرعشی داستان سه زن می‌باشد. سه زن که در زمانها گم می‌باشند و یا حتی ادامه‌ی هم می‌شوند. سه زن که در دوراهی‌های بسیاری گیر می‌کنند و تسلیم آنچه برایشان انتخاب می‌شود، می‌شوند. نه آنکه خود انتخاب کنند. این کتاب در دو بخش تابستان و پاییز و هر بخش به قول نویسنده در سه تکه نگاشته شده است. لیلا، شبانه و روجا زنهای قصه‌ی ما می‌باشند. سه دوست که از زمان دانشگاه به هم متصل شدند و حال راهشان کاملاً از هم جداست. شبانه و روجا از دل لیلا ساخته می‌شوند. چون لیلا داستان آنها را زودتر از سر گذارنده است، و حال قصه گوی داستانشان می‌شود.

لیلا، برای ما از زنان عاشقی می‌گوید، که وصال عشق نصیبشان نشد. بلکه عشق را در فراق می‌یابند. از جنس سیمین، فیلم «جدایی نادر از سیمین» اصغر فرهادی می‌باشد. با این تفاوت، سیمین منتظر یک کلمه بود، تا برای همیشه به وصال برسد؛ و آن هم «بمان» بود. در هر حالی که لیلای قصه‌ی ما در عطش یک کلمه «نمی‌روم» سوخت و خاکستر شد. در ناباوری کامل، همسرش، میثاق را راهی غربت کرد. چمدانش را بست و برای خود تنها عطر خاطره‌ها را برداشت. تا شاید مرهمی بر زخمهای دوری، تنهایی و تمام تقلاهای عاشقانه‌اش شود. میثاق مردی از جنس دانستن بود. از آنانی که وجودشان از دانستن تا جایی وسعت پیدا می‌کند که نمی‌‌توان، بال پروازشان را چید. اینها از جنس رفتن‌اند، نه ماندن.

معمولی است. می‌فهمی؟ معمولی بودن بد است.

در یخچال را باز می‌کند و برای خودش آب می‌ریزد. آرام می‌گوید:

معمولی بودن بد نیست، خوب است. اصلاً همین خوب است که روزهایش شبیه هم است. می‌دانی فردا کجاست و پس فردا و ده سال دیگر. کتاب نمی‌خواند. اما به جایش پاهایش روی زمین است. نمی‌رود از پیشت.

شبانه، زن دیگر داستان، تمام دودلی‌ها و تردیدها را زندگی می‌کند. آنکه نمی‌داند، از زندگی چه می‌خواهد. سایه‌ای از تردید در تمام لحظاتش به همراهش می‌آید. ارسلان، همکارش است. کسی که او نمی‌داند آن را می‌خواهد یا نه. در زندگی تصمیم‌ها، انتخاب‌ها گرفته می‌شوند، مهم اینجاست که تو این کار را انجام می‌دهی یا آنقدر در تردیدهایت غرقی که دیگران و یا زندگی این تصمیم را برایت می‌گیرد. ارسلان مصداق همان دیگری است. وقتی شبانه در لاک خود، دست و پا می‌زند، آن دیگری برایش تصمیم می‌گیرد، انتخاب می‌کند.

مطالعه بیشتر:  نسیم، امسال با هرس می‌آید

معرفی-پاییز فصل اخر سال است

ارسلان؟ نمی دانم. داشتم فکر می‌کردم خوب خودش کتاب نمی‌خواند، اما هیچ وقت به من نمی‌گوید تو هم کتاب نخوان. این خوب است دیگر؟ تازه مگر خودم چی هستم؟ من هم یک آدم معمولی بی‌هیجان هستم مثل بقیه. اصلاً تو می‌توانی بفهمی تفاهم داشتن باید سر چیزهای کوچک باشد یا بزرگ؟ من هر چی فکر می‌کنم نمی‌فهمم

گاهی، تنهایی برای ما آدمها آنقدر بزرگ می‌شود که مجبور به انتخاب می‌شویم. دریغ از آنکه به قول رودکی :

با صد هزار مردم تنهایی بی صد هزار مرد تنهایی

اما واقعیت آن است، ما آدمها چیزی برای جبران درد تنهایی می‌خواهیم.

فقط اینکه تنهایی خیلی سخت است شبانه. سخت‌تر از زندگی بی‌رویا است. آدم همیشه توی ابرها زندگی نمی‌کند. کم کم می‌آید پایین و آن وقت تنهایی از همه چیز سخت‌تر می‌شود. می‌فهمی؟

در زیر سایه‌ی تردیدها همه‌ی ما سببی نهفته است. سبب شبانه، شاید برادر معلولش، ماهان بود.

داری بی‌خود عذابش می‌دهی تو واقعاً فکر می‌کنی این بچه نقاش می‎شود؟

ماهان بچه نیست. دو برابر من قد دارد. نقاشی را هم دوست دارد.

عقلش را می‌گویم که اندازه‌ی بچه‌ی چهار ساله است. بچه‌های کلاس مسخره‌اش می‌‎کنند. چرا چیزهایی به این سادگی را نمی‌فهمی؟

بس کن مامان. هیچ کس مسخره‌اش نمی‌کند. می برمش کلاس می‌‎بینی چه قدر خوب یاد می‌گیرد.

خواستم بگویم این کینه‌ات به ماهان کی تمام می‎شود؟ کی می‌فهمی بدبختی‌هایت همه‌اش تقصیر او نیست؟ کی یاد می‌‎گیری دوست‌اش داشته باشی؟ اما نگفتم.

روجا، کمی متفاوت است. از جهت نشان دهنده‌ی بعد قوی زنانه‌‎ی وجود که همچون صدفی بر ظرافت است، تفاوت دارد. او نماد تمام دختران، زنانی است، که حتی قوی بودن هم انتخاب نکرد. او مأمور خواسته‌‎های والدینش بود. حتی، اگر در این دنیا نماندند. او کسی است که در یک لحظه بین دو روی سکه‌‎ی وابستگی‌‎های عاطفی گیر می‌‎افتد. وابستگی عاطفی، که ارمغان اکثر خانواده‌های ایرانی است.

همان که تو راه‌های نرفته‌‎ی آنها بروی ولی از طرفی جرأت جدایی طناب وابستگی را هم به تو نمی‌دهند. همین است که خود را، متصل به طنابی، حلق آویز دایره‌ی امن زندگیت؛ همان خانواده می‌بینی. همان طور که برای جلد کتاب، این قسمت گزینش شد؛ از عمیق‌ترین و تأمل برانگیزترین قسمتهاست.

این همه آدم در دنیا دارند نباتی زندگی می‌کنند. بیدار می‌شوند و می‌‌خورند و می‌دوند و می‌خوابند. همین. مگر به کجای دنیا برخورده؟ بابا گفت جوری زندگی کن که بعد از تو آدم‌ها تو را یادشان بیاید. تئاتر نونهالان گیلان اول شده بودم. بابا ماشین آقاجان را گرفته بود و من را آورده بود خانه. لباس شیطان را از تنم در نیاورده بودم هنوز. شنل و شاخ و دمی که مامان درست کرده بود نمی‌گذاشت درست راه بروم. بابا برایم یک عروسک جایزه خریده بود. کله‌ی عروسک را کنده بودم. داشتم چشمش را از گردنش می‌آوردم بیرون. می‌خواستم بفهمم چرا وقتی می‌خوابانمش چشمهایش بسته می‌شود. بابا عروسک را گرفت و گذاشت کنار. من را نشاند رو به روی خودش. گفت من کسی نشدم، اما تو و رامین باید بشوید. یادت می‌ماند؟ گفتم آره بابا، یادم می‌ماند. فردایش رفت و دیگر نیامد. چی از بابا به من رسید غیر از این حرف و چشم‌های سبزش؟ نیامد که ببیند حرفش زندگی من را خراب کرده. خودش کسی نشد، من چرا باید می‌شدم؟

رامین، برادر شبانه است. همان‌‎طور که پدر از آنها خواست؛ آنها کسی شده‌اند. و همین کسی شدن لازمه‌اش، تنهایی مادر تنهایشان است. و این همان درد مشترک کسانی است که در این موقعیت گیر کرده‌اند.

اصلاً مگر قانون طبیعت این نیست؟ هزار سال است که بچه‌ها می‌روند. هزار سال هم است که مادرها تنها می‌مانند

به طرز شگفت انگیزی، متوجه‌ی این موضوع شده‌ام که از سه زن، لیلا برایم کمرنگ‌تر بود. چون از آن کمتر گفته‌ام. با آنکه مادر این داستان است و دو زن دیگر از آن زاده می‌شوند. این نشان دهنده‌ی زیستن کمتر من، در این زن است؛ چون تردیدها، جنگهای وابستگی‌ها برایم از فراق آشناتر است. به همین سبب با جمله‌ای از کتاب که بسیار در آن زیسته‌‌ام؛ این معرفی کتاب را با امید خریدن، خواندن و لذت بردن شما از این کتاب، تمام می کنم.

 ما دخترهای ناقص‌الخلقه‌ای هستیم. از زندگی مادرهایمان در آمده‌ایم و به زندگی دخترهایمان نرسیده‌ایم. قلبمان برای گذشته است و مغزمان مال آینده و هر کدام آن قدر ما را از دو طرف می کشند تا دو تکه شویم. اگر ناقص نبودیم الان نشسته بودیم توی خانه بچه‌هایمان را بزرگ می‌کردیم. همه ی عشق و هدف و آینده‌مان بچه‌هایمان بودند، مثل همه‌ی زن‌ها توی تمام تاریخ و این قدر دنبال چیزهای عجیب و بی‌ربط نمی‌دویدیم.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *