کتاب زبان گل ها

او به زبان گل‌ها حرف می‌زند

۱ سال قبل

رمان «زبان گل‌ها» از ونسادیفن‌باخ و ترجمه خانم فیروزه مهرزاد است. تاکنون به بیش از ۴۰ زبان ترجمه شده است و از پرفروش‌ترین‌های نیویورک تایمز می‌باشد، که داستان دختری به نام ویکتوریا جونز است.

همان‌طور که بر روی جلد کتاب آمده‌است:

ویکتوریا، پس از دوران کودکی‌اش در پرورشگاه نمی‌تواند با کسی ارتباط بگیرد و تنها راه ارتباط معنی‌دار او با جهان، از طریق گل‌ها و معانی آنهاست. ویکتوریا جایی برای رفتن ندارد و در یک پارک عمومی می‌خوابد، جایی که از گیاهان باغ کوچکی برای خود درست کرده است. خیلی زود، گل‌فروشی محلی، استعددهای او را کشف و ویکتوریا متوجه می‌شود موهبت کمک به دیگران از طریق انتخاب گل‌ها را دارد.

نثر روان و خودمانی نویسنده، القاء درست احساسات از نقاط مورد توجه این کتاب است. زبان گل‌ها در چهار بخش خار معمولی، قلبی ناآشنا، خزه و آغازی دوباره می‌باشد، که هر بخش چندین فصل را شامل می شود. برای اسپویل نشدن داستان، به هر بخش به طور جداگانه نمی‌پردازم؛ بلکه به معرفی شخصیت‌ها اکتفا خواهم کرد. داستان از تولد هجده سالگی‌ ویکتوریا و خارج شدنش از پرورشگاه، شروع می‌شود و با بیان خاطراتش، در زمان حال و گذشته در حال گذار است. این روند تا به آخر، به صورت نزول منحنی زمان ادامه دارد و در نقطه پایان داستان، این دو زمان با هم تلاقی می‌یابد.

مردیث، مددکار اجتماعی ویکتوریا است. او برای آنکه ویکتوریا، که دختری ناسازگار و عصیانگر است، فرزند خوانده‌ی خانواده‌ای بماند، تلاش‌های بسیاری می‌کند، ولی هیچکدام از آنها نتیجه‌ای نمی‌دهد. بعد از تولد هجده سالگی ویکتوریا، مردیث او را به خانه گروهی می‌برد، تا او در آن فاصله، برای خود کار و خانه‌ای مهیا کند.

کلمات مردیث را در خانه گروهی و هزاران بار قبل از آن به یاد آوردم. (تو باید آن را بخواهی) او بارها و بارها گفته بود، تو باید بخواهی یک دختر، یک خواهر، یک دوست، یک دانش آموز باشی، من هیچکدام از آن‌ها، قول‌ها، تعهدها یا رشوه‌هایی که برای متقاعد کردنم می‌داد، نمی‌خواستم. ولی دانستم می‌خواهم گل‌فروش باشم. می‌خواهم زندگی‌ام را با انتخاب گل برای غریبه‌ها بگذرانم. دوست داشتم روزهایم را به طور یکنواخت در سرمای مغازه جادار و باز و بسته کردن صندوق مغازه بگذرانم

الیزابت، از جمله کسانی است، که ویکتوریا را به فرزندخواندگی پذیرفته بود. بعد از چالشهای بسیاری که با هم داشتند، ویکتوریا می‌خواست که در کنار او بماند، ولی اینطور نشد. با رفت و برگشت در زمان‌ها، به مرور می‌فهمیم که چرا او به عنوان فرزند خوانده الیزابت نماند. او زبان معانی گل‌ها، دوست داشتن و دوست داشته شدن را، به ویکتوریا آموخت؛ به همین دلایل و رمزگشایی‌های جالبی که در این بین می‌بینیم، الیزابت تا به آخر داستان با ما همراه است.

هنگامی که به چشم‌های الیزابت نگاه کردم صورتش پر از احساس بود، نمی‌توانستم بگویم می‌خندد یا گریه می‌کند. مرا به سمت خودش کشید، ساعدش در زیر بلغم و دست‌هایش روی سینه‌ام قرار داشت و به دنده‌هایم فشار وارد می‌کرد. گفت: عزیزم نگاه کن. کلماتش در آن لحظه حقیقت را بیان می‌کردند. حس مبهمی از نوجوان بودن داشتم، حتی حس یک بچه‌ی تازه متولد شده، محکم بغلش کردم و در آغوشش آرام گرفتم. گویی سال‌هایی که تا آن روز زندگی کرده بودم متعلق به شخص دیگری بود، دختری که پیش از این وجود نداشت. دختر در آیینه جایگزین آن دختر شده بود

ویکتوریا، تصمیم می‌گیرد بعد از خارج شدن از خانه گروهی در پارکی به زندگی پنهانی در بین درختان بپردازد، تا بتواند کاری بیابد. رناتا، گل‌فروشی بود که به ویکتوریا اعتماد می‌کند و از او دعوت به همکاری می‌کند. ویکتوریا هم با پیغامی که از طریق معانی گل‌ها به دیگران می‌رساند، امید داشت دیگران احساساتش را دریابند و سهمی در آرامش این دنیا داشته باشد.

مطالعه بیشتر:  به گزارش اداره هواشناسی: فردا این خورشید لعنتی

در این بین، او با گرانت که فروشنده‌ای مرموز در بازار گل‌هاست، آشنا می‌شود. او هم معانی زبان گل‌ها و همین‌طور جواب سوالهای ویکتوریا از گذشته را می‌داند. همراهی این جواب‌ها و زبان عشق این دو، داستان به طرز شگفت انگیزی جذاب و خواندنی می‌شود. عشق این دو مانند همه چیز در این داستان، ایده‌آل و همه چیز تمام نیست، بلکه واقعی است. هم غم دارد، هم شادی و هم مشقت.

 نشستم نقاشی را تحسین کردم. خطوط آن سریع و با اعتماد به نفس کشیده شده بودند و سایه‌های عمیق و پیچیده داشتند. شکوفه‌ها کل کاغذ را پر کرده و زیبایی آن نفس‌گیر بود. لبم را گاز گرفتم. گرانت برگشته بود و قیافه‌ام را در حال نگاه کردن به نقاشی تماشا می‌کرد.

پرسید : «معنی؟»

گفتم : «آموزش خوب»

سرش را تکان داد «ناپایداری، زیبایی و کوتاهی زندگی» نور خورشید بر نیم‌رخش تابید. صورتش را در سایه- روشن می‌دیدم. دوربین را کنار گذاشتم و به عمق چشم‌هایش نگاه کردم. زمان شروع یک زندگی واقعی با گرانت بود

از قویترین بخش‌های این کتاب، داستان مادرانگی ویکتوریاست. با هر کلمه‌اش می‌توانی در دنیایی عجیب و تازه مادر شدن قدم بزنی و با تمام احساساتش شاد یا غمگین شوی و حتی اشک بریزی.

 او گفت: نه. آنها را دوست دارم ولی تنها برای چند دقیقه می‌توانم تحمل شان کنم. مادرم همیشه به شوخی می‌گوید که من ژن‌های مادری را از او به ارث نبرده‌ام. پرسیدم: ژن مادری دیگر چیست؟ می‌دانی، آن بخش از ساختار زیستی که سبب می‌شود زن‌ها هنگامی که کودکی را در خیابان می‌بینند، قربان صدقه‌اش بروند. من هرگز اینطور نبوده‌ام

مهمتر از همه دخترم بود که اگرچه من او را ترک کرده بودم، اما حتی برای یک لحظه از ذهنم نرفته بود می‌توانستم به اتاق قدیمی ناتالی بروم، ولی در عوض هنوز در اتاق آبی می‌خوابیدم. تنهایی در جایی که زمانی با هم بودیم. هر صبح بعد از بیدار شدن سنش را به ماه و روز محاسبه می‌کردم. با نشستن کنار عروس‌های خوش صحبت سعی می‌کردم ابروهای تقریباً بدون مو، حالت سوالی چشم‌هایش، لب‌هایش را که به طور موزون باز و بسته می‌شد به یاد بیاورم

در پایان اینکه، بدون شک خواندن این کتاب خالی از لطف نیست؛ چون علاوه بر لمس احساسات واقعی زندگی، در کتاب زبان گل‌ها، شما با معانی و احساس گل‌ها آشنا خواهید شد؛ چنان که به گفته‌ی مجله اپرا:

دسته گل بعدیتان را ماهرانه انتخاب خواهید کرد.

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

۱ دیدگاه داده شده

  1. تو زمینه ای که فعالیت میکنید
    جزو بهترین سایت ها هستید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *