پاییز

سردِ آتشین

۹ ماه قبل

پاییز…

پاییز فصل من، نه مهلتم می‌دهی از گرمای دل‌پذیر خورشیدت حظ کنم و نه پا‌به‌پای باد بدوم و سرمایت تنم را بلرزاند. مثل بی بی خانم مهربان اما حساس. او که تا وقتی دل به دلش سپردی و خنده می‌کنی، گوشه ی لبش لبخند نشسته. اما اگر به آنی دلش را بلرزانی احساسش شعله می‌کشد. همیشه هم کمی بعد به نرمی نوازش، باران رحمت و عطوفت را بر تو می‌باراند.

تلخی زمزمه های آمدنت را می‌چشم و به انتظار دیدن جذابیت برگ‌های رنگینت هستم.

پاییز… دل فریب…آری تو

همانی که دام نمی‌گسترانی اما به دامت گرفتار می‌شوند. غروب آفتاب نیز چون توست. خرامان می‌رود و خیره می‌گذارد. دستش را دراز می‌کند تا به سر احساسم آخرین نوازشش را تحفه دهد.

پاییز! خواهرِ نداشته ام. دامان سردِ آتشینِ خود را بگستران که تنم بی‌تاب سماع زیر بارش برگ‌های زیبای توست. برگ‌هایی که باد به گوششان سیلی می‌زند. و خورشید آنها را می‌سوزاند و باد به خاک‎‌شان می‌کوبد تا دوباره دست به دست حیات دهند.

ای عاشق… صدای تنهایی ام را در غوغای جان سوز خود پنهان می‌کنی؟! و راز باران چشمانم را به بادهای لال می‌سپاری تا در سرمای زمستان برای همیشه به انجماد محکومشان کنند؟!

بیا که به جای تمام دست‌های به هم گره خورده‌ی جهان رو به تو آغوش گشوده ام…

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *