نقد و بررسی-پیتر اشتام2

مابقی چیزهایی که باید از پیتراشتام یاد بگیریم

۱۰ ماه قبل

همانطور که در یادداشت قبلی نوشتم، قرار است در چند شماره با تکیه بر کتاب «روزی مثل امروز» به سراغ پیتراشتام برویم و چیزهایی، از او یاد بگیریم. این قسمت دوم و در عین حال پایانی است و از ماه بعد سراغ کارلوس فوئنتس و چند نویسنده‌ی آمریکای لاتینِ دیگر خواهیم رفت.

اصلا قرار نیست سکته کنید

در شماره‌ی پیش برای آنهایی که کتاب را نخوانده‌اند گفتم: «روزی مثل امروز قسمتی از داستان زندگی مردی سوئیسی را که سال‌هاست در پاریس زندگی می‌کند به تصویر کشیده‌است (این‌که می‌گویم به تصویر کشیده‌است دقیقا منظورم به تصویر کشیدن است. چرایی این را در قسمت‌های بعدی آموزه‌های پیتراشتام خواهم نوشت). مردی که در طول داستان جزئیاتی از زندگی روزمره و قسمتی از روابط عاطفی گذشته و حالش شرح داده می‌شود. روابط عاطفی که البته برای «آندرآس»، شخصیت اصلی داستان، قسمتی از همان زندگی روزمره به شمار می‌روند. زندگی‌ای که هر روزش، مثل امروز است». دوباره نوشتم شاید باز هم آدم‌هایی باشند که این یادداشت را قبل از کتاب می‌خوانند.

اگر خاطرتان باشد درباره‌ی اقتباسِ روزی مثل امروز، از اثر معروف آلبر کامو، «بیگانه» نوشتم و این که به نظرم چرا اقتباس اصلا کار بدی نیست. در این یادداشت اما بیشتر از این که به تصاویر و موقعیت‌ها و شخصیت‌های داستان تکیه کنیم، به سراغ زبان، سیر خطی داستان (منظورم آن سیر خطی که همه می‌شناسیم نیست) و ویژگی‌های منحصر به فرد دیگر پیتر اشتام خواهیم رفت.

چرا لقمه را دور سرمان بچرخانیم؟

خاطرم هست که نوجوان که بودم تازه با کتاب‌هایی مثل «منِ او»، نوشته‌ی رضا امیرخانی آشنا شده بودم و به نظرم سبک نویسندگی‌اش منحصر به فرد بود. شما در هر فصل از کتاب با یک «ضمیر» روبه‌رو می‌شدید و چند صفحه‌ی اول هر فصل نویسنده شما را گیج می‌کند. شانزده ساله بودم که منِ او را خواندم و احتمالا در آن سال‌ها به دوست‌های زیادی آن را هدیه داده‌ام.

بعدتر هم کتاب‌هایی از نویسنده‌های ایرانی و غیرایرانی خواندم که گاه با جابه‌جا کردن متعدد شخصیت‌های داستان و گاه با حرکت در زمان خواننده را گیج می‌کردند. بین این جور کتاب‌هایی که خوانده‌ام «بیلیارد در ساعت نُه و نیم» نوشته‌ی هاینریش بُل و «شش شخصیت در جستجوی نویسنده» نوشته‌ی لوئیجی پیراندلو از بقیه مشهورترند. نویسندگان این قبیل کتاب‌ها هدفشان هرچه که بوده، از نظر من به چیزی جز خُرد کردن اعصاب مخاطبی که من باشم، دست نیافته‌اند.

مهمترین فرق، پیتراشتام با این نویسنده‌هایی که گفتم همین است. در روزی مثل امروز راوی سوم شخص است و چند شخصیت مختلف در داستان حضور دارند و زمان و مکان در داستان جابه‌جا می‌شوند. اما همه‌ی این‌ها در کمال سادگی زبان رخ می‌دهد. به طوری که خیلی کم پیش می‌آید شما مجبور شوید به عقب برگردید و یک پاراگراف یا یک صفحه را از نو بخوانید. (این را لحاظ کنید که در روزی مثل امروز راوی حالات بیرونی و درونی و تخیلات تمام شخصیت‌های داستان را سوم شخص روایت می‌کند و شاید اگر نویسنده کسی غیر از پیتر اشتام بود این امکان وجود داشت که خواننده متوجه نشود هرجمله به کدام شخصیت اشاره دارد.)

ساعت چهار و نیم بود و کسی در حیاط دیده نمی‌شد، فقط هرازگاهی یک دکتر یا پرستار با عجله از آنجا رد می‌شد. آنجا سکوت عجیبی بود، هیچ نشانی از شلوغی و جنب و جوش شهر نبود.

پیش خودش مجسم کرد که اگر مجبور می‌شد بعد از عمل جراحی‌اش هفته‌ها و ماه‌ها آنجا بماند چه می‌شد. به علت ضعفی که داشت یا برای درمان بیماری‌اش باید در تختخواب پشت یکی از آن پنجره‌ها دراز می‌کشید و به زحمت می‌توانست حتی چند قدم تا کنار پنجره برود یا وارد راهرو بشود.

در دو پاراگراف شما با دو زمان مختلف روبه‌رو هستید و این به ساده‌ترین شکل به شما گفته شده است. اولین کلمات پاراگراف دوم «پیش خودش مجسم کرد» شما را راهنمایی می‌کنند که این عبارت یک موقعیت فرضی است و در زمان حال رخ نداده است و خواندن ادامه‌ی جمله را برای شما راحت‌تر می‌کند.

به طرف دلفین برگشت که روی تخت نشسته بود و با کنجکاوی به او نگاه کرد. می‌دانست که دلفین از او چه انتظاری دارد. حتماً توقع داشت که او را ببوسد و درآغوش بگیرد و قبل از اینکه به شام دعوتش کند همراهش به سالن لباس‌شویی عمومی برود. شاید بعد دوباره به هم نزدیک می‌شدند و او یواشکی به ساعتش نگاه می‌کرد که آخرین قطار سریع‌السیر را از دست ندهد. دلفین تا جلوی در همراهش می‌رفت و او یک بار دیگر در راه‌پله رویش را بر‌می‌گرداند و به دلفین نگاه می‌کرد تا خاطره‌ی خوبی از خودش بگذارد و بعد هم شاید دیگر هیچ خبری از همدیگر نمی‌گرفتند.

در پاراگراف قبل هم چند بار ضمیر «او» آمده است. این ضمیر هربار به یکی از دو شخصیت داستان «آندرآس» و «دلفین» اشاره دارد. البته که استفاده از «او» برای ضمیر سوم شخص غایب امری معمول است. اما معمولا در یک پاراگراف برای دو شخصیت از آن استفاده نمی‌شود. این اتفاق در روزی مثل امروز بدون این که خواننده حتی متوجهش شود رخ داده و نه باعث گیجی خواننده می‌شود و نه احساس معماگونه‌ای به قلم نویسنده می‌دهد.

البته ممکن است با خودتان بگویید نویسنده با این کار قدرت کشف را از مخاطب می‌گیرد. قدرت کشفی که حاصل یک معما است و گاهی کشفش توام با لذت خواننده. درست است. دقیقا به همین شکل است. در روزی مثل امروز شما قرار نیست معمایی را حل کنید. حتی معماهای کوچک توسط نویسنده حل می‌شود و شما تنها نظاره‌گر آنها هستید. اما با این حال شما می‌توانید کشف کنید. کشف چیزهای مهمتر.

هیچ نقطه‌ی عطفی وجود ندارد

اگر خاطرتان باشد قبلا درباره‌ی داستان‌های آنا گاوالدا گفته بودم که بخش زیادی از تخیل را به مخاطب واگذار میکند. مثل یک نمایشنامه که معمولا جزئیات زیادی از فضای صحنه در متن نیست و نوشته بیشتر حول گفت‌وگوها و اتفاقات داستان پیش می‌رود. درباره‌ی پیتر اشتام این درست برعکس است. توصیف هر موقعیتی که شخصیت‌های داستان در آن قرار میگیرند به جزئی‌ترین شکل ممکن توسط نویسنده انجام می‌شود و خیلی جای زیادی برای خیال‌پردازی مخاطب باقی نمی‌گذارد. توصیف در روزی مثل امروز درست مثل دکوپاژ یک فیلم سینمایی است.

همچنین این کتاب یک داستان پلیسی، جنایی یا صرفا عاشقانه نیست. نمایشگر یک زندگی روزمره است. برای همین مثل خیلی از زندگی‌های روزمره در آن اتفاق به خصوصی نمی‌افتد و سیر داستان شبیه نوار مغز یک انسان مرده، یک خط صاف است. یکی دو جا هم که نویسنده مثل رمان‌های کلاسیک به سمت نقطه‌ی اوج سوق پیدا می‌کند و شیب میگیرد، در لحظه‌ی آخر دست و پایش را جمع می‌کند و شما را قبل از رسیدن به نوک قله، به پایین پرتاب می‌کند و مسیر مستقیمش را ادامه می‌دهد.

آندرآس چراغ‌های آپارتمانش را روشن نکرد. همه‌ی پنجره‌ها را باز کرد، در حیاط چراغی روشن بود و نوری نارنجی رنگ وارد اتاق شد و رنگ همه‌ی چیزها را عوض کرد. دلفین به دنبالش رفت و او انگشتر و گوشواره‌های کوچک دلفین را درآورد. دلفین خندید و از او پرسید که چه کار می‌کند. آندرآس جواب نداد و به دلفین گفت که به چشم‌هایش نگاه کند. دلفین اول سرش را برگرداند، نمی‌خواست به چشم‌هایش نگاه کند، اما بعد به حرف آندرآس گوش کرد. به نظر می‌رسید که او هم درست مثل آندرآس به هیجان آمده بود. مردمک چشم‌های دلفین در آن نور کم کاملا باز شده بود، انگار که چشم‌هایش شیشه‌ای بودند.

دلفین از او پرسید که به چه چیزی فکر می‌کند.

آندرآس گفت: «دلم می‌خواد تو بری

کجا برم؟

بری خونه‌ی خودت.

تکرارِ تکرارِ تکرارِ

احتمالا با چیزهایی که تا اینجا درباره‌ی پیتراشتام نوشته‌ام، خیلی ترغیب نشده باشید که روزی مثل امروز را بخوانید. حق هم دارید. شخصیت‌ها و اتفاقات داستان را که قبل از او و بعد از او در آثار دیگران دیده‌اید. داستان به ساده‌ترین شکل ممکن روایت میشود و هیچ پیچیدگی خاصی ندارد. توصیف زیاد او لذت تخیل را از خواننده گرفته است و داستان هیچ نقطۀ اوجی هم ندارد. هرچند همه‌ی این‌ها در عین حال که ممکن است برای شما غیرجذاب باشد، برای من ویژگی‌های جذابیت قلم پیتراشتام است، با این حال این همه‌ی چیزی نیست که شما باید درباره‌ی پیتراشتام و سبک نوشتاری‌اش بدانید.

به طور مشخص در روزی مثل امروز شما با چیزی شبیه به تکرار اتفاقات داستان در کتاب روبه‌رو می‌شوید. منظورم این است که مثلا اگر مرگ و روزمرگی دو کلیدواژه‌ی اصلی داستان باشد، شما در جاها و موقعیت‌های مختلفِ کتاب با آن روبه‌رو میشوید. داشتن کلیتی واحد و تکرار موقعیت مرگ و روزمرگی در جای جای داستان برای من یادآور آرایه‌ی «حسن مطلع» در متون قدیمی است. حسن مطلع آرایه‌ای است که نویسنده یا شاعر در ابتدای نوشته به چیزی اشاره می‌کند که قرار است در لحظه‌ی اوج داستان شما با آن روبه‌رو شوید. البته در ابتدا در لفافه به شما می‌گوید و خیلی وقت‌ها شما ممکن است در ابتدای مواجهه با آن متن متوجه منظور نویسنده از آن جمله یا بیت خاص نشوید.

برای مثال اولِ اولِ غمنامه‌ی رستم و سهراب آمده: «اگر تند بادی برآید ز کُنج/ به خاک افگند نارسیده تُرُنج/ ستمگاره خوانیمش ار دادگر؟/ هنرمند دانیمش ار بی‌هنر؟ اگر مرگ داد است بیداد چیست؟ ز داد این همه بانگ و فریاد چیست؟…» تصویری که در ادامه‌ی داستان و در چند صد بیت شعر بسط پیدا می‌کند و تصویر کاملی از فاجعه‌ی رخ داده به خواننده منتقل می‌کند.

این اتفاق در روزی مثل امروز با تکیه بر همان دو کلید واژه به طور مداوم در داستان رُخ می‌دهد. فضاهایی که یادآور مرگ و در عین حال روزمرگی است در کتاب کم نیستند و همین باعث می‌شود خواننده به جای این که در یک لحظه با مرگ و احساس روزمرگی که دچار آندرآس، شخصیت اصلی داستان است روبه‌رو بشود، در کل روند داستان این اتفاق برای او می‌افتد و خیلی نرم و ذره ذره با آن همراه شود. شاید همین مداومت باعث نزدیکی بیشتر با شخصیت‌های داستان است.

به بقیه‌ی مسافران نگاه کرد، به آن زوج عاشق، که جلوی درِ قطار یکدگیر را نگاه می‌کردند، دو بچه‌ای که با هم پچ‌پج می‌کردند، زن‌های مسن با چهره‌هایی خسته، کارمندانی با کت و شلوارهای براق و ارزان قیمت که با نگاهی خشک و جدی بخش اخبار اقتصادی روزنامه را می‌خواندند. فکر کرد تا صد سال دیگر همه‌ی کسانی را که می‌بیند مرده‌اند. آفتاب آن زمان هم خواهد تابید، قطارها حرکت خواهند کرد، بچه‌ها به مدرسه خواهند رفت، اما خود او و همه‌ی مسافران دیگر از بین رفته‌اند و به همراه آن‌ها این لحظه و این سفرِ قطار انگار که هرگز اتفاق نیفتاده‌اند.

یا

مارت چند بار به شهر آنگن رفته بود، فقط چند ایستگاه قطار با شهر دُوی فاصله داشت. دور دریاچه‌ی کوچکی راه می‌رفت و چیزی در رستوران کازینو می‌نوشید و آدم‌ها را تماشا می‌کرد و وقتی مردها به او نگاه می‌کردند، خوشحال می‌شد. آنجا با فیلیپ آشنا شد که معلم زبان فرانسه بود و بعدها در اثر یک غده‌ی مغزی فوت کرد.

اتفاقی که برای زنِ دوست آندرآس افتاده خیلی شبیه به داستان آندرآس است که با زن‌های دیگر این تجربه را داشته. از طرفی حالا او مشکوک به سرطان است و خودش را برای مرگ آماده می‌کند. اتفاقی که البته مارت هنگام شرح این داستان از آن خبر ندارد.

اگر بخواهم آخرین دفاعیه‌ام را از هنر نویسندگی پیتراشتام با تکیه بر این کتاب در یک پاراگراف مطرح کنم، داشتن کلیتی واحد از دل اتفاقات مختلفِ داستان است. عنوان «روزی مثل امروز» تداعی‌گر تکرار و روزمرگی است. این که هرروز و هرجایی اتفاقاتی می‌افتد که شبیه به هم است و همه‌ی این اتفاقات صرفا یک احتمال از بی‌شمار اتفاقی که ممکن بوده بی‌افتد. اتفاقاتی که از نظر شخصیت اصلی داستان نهایا همه منجر به مرگ و تباهی می‌شود. این کلیتی واحد است که از عنوان کتاب گرفته تا جزءجزء داستان شما را تعقیب میکند. این چیزی است که باعث شده من از دو سال قبل که این کتاب را خوانده‌ام، حداقل به ده نفر آن را هدیه بدهم.

 

  • facebook
  • googleplus
  • twitter
  • linkedin
  • linkedin
قبلی «
بعدی »

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *